سفرنامه ی یک روزه!

با نامش

برپایی نمایشگاه تهران به عنوان یک حادثه ی بزرگ فرهنگی کشور در هر صورت هر فرد کتابخوان و غیر کتابخوانی را وادار می کند که سری به آنجا بزند. حالا فرقی نمی کند محل برگزاریش همان نمایشگاه بین المللی باشد یا مصلای تهران! در این رابطه بخوانید

نمایشگاه-مصلا


بعد از 3سال برپایی نمایشگاه در مصلا برای اولین بار بود که به آن سری می زدم، به خصوص که روزی را که برای رفتن انتخاب کرده بودم مصادف شده بود با آمدن 5 نویسنده ی پرمخاطب نشر کتاب نیستان. –تاکید می کنم نشر کتاب نیستان، چرا که تا مدتها در میان غرفه های "نون" به دنبال نشر نیستان می گشتیم!- هرچند بیشتر به خاطر حضور سید مهدی شجاعی و رضا امیرخانی تمایل داشتم، این غرفه را ببینم ولی خب توفیق اجباری شد که بقیه ی صاحب اثران را هم ملاقات کنم و با کتابها و نحوه ی تفکرشان آشنا شوم.
برای نوشتن انتقاد از چگونگی برگزاری نمایشگاه و محل برگزاری آن مطلب زیاد دارم اما نه حوصله ی نوشتنش را دارم و نه گوشی شنوا و عامل، در اختیار. پس بیشتر ترجیح می دهم در این باره ننویسم...
غرفه ی کتاب های کودکان را به خاطر اینکه قصد داشتم سفارشات دوستان در مورد کتابهای دانشگاهی را از نشر دانشگاهی تهیه کنم، زودتر ملاقات کردم. نمی دانم از خوش شانسی ام بود یا بدشانسی. چرا که قدم زدن میان بزرگانی که یک سر و گردن از خودت کوچکتر هستند و مدام میان دست و پا وول می خورند هم خوش شانسی می خواهد و هم بدشانسی. اگرچه من این شانس را خوش دانستم چرا که پرسه زدن میان این بزرگان را ترجیح می دهم بر صحبت با آنهایی که فقط چند بهار از بقیه جلوتر افتاده اند نه چیز دیگر! گاهی هم احساس می کنم نیاز دارم کتابهایشان را هنوز بخوانم چرا که فکر می کنم هنوز پایه ام ضعیف مانده است. راستش در میان همین همهمه عنوان کتابی برایم جالب آمد: "من و دوست غولم" نوشته ی "شل سیلور اشتاین" با ترجمه ی "منیژه گازرانی"؛ پشت کتاب متن کوتاهی نوشته بود : « عمویم گفت: چند سالته؟ گفتم: نه سال و نیم. بادی به غبغب انداخت و گفت: من وقتی هم سن تو بودم، ده سالم بود.»
نمایشگاه وقتی نمایشگاه نباشد، دیگر کارت هم درست نمی شود. نمی توانی بین هر بازدید بیرون بیایی، نفسی تازه کنی و دوباره شروع کنی، باید با یک نفس داخل شوی و با همان نفس ادامه دهی. مخصوصا اگر قرار باشد پله های بی شمار مصلا را که حالا تبدیل شده به غرفه نشر دانشگاهی با همان نفس بالا بروی. –آنقدر جای نقد در این نمایشگاه پیدا می شود که اگر هم نخواهی، نقاد خوبی می شوی- 
نشر پیام نور را به زور یافتن شماره های غرفه ها و دو سه بار پایین و بالا رفتن میان غرفه های دیگر، یافتیم. کتابهای سفارش شده را از روی کاغذ برای غرفه دار خواندم و درخواستشان کردم، می گفت اگر دیروز آمده بودم حتما پیدایشان می کردم، بی شباهت نبود به بازار میوه و تره بار! صبح میوه یشان را می آورند و عصری همه تمام می شود. 
یکی از دوستان ِهمراه کتاب " نهضت های صدساله ی اسلام" نوشته ی "شهید دکتر مطهری" را خریداری کرده بود. به شدت ناراحت بود از قیمت کتاب، می گفت این کتاب همش 500 تومان، آنوقت کتاب رمان ... 6500 تومان! می گفت گویا رمان را بیشتر می پسندد تا اینکه بدانند ماجرای نهضتی که اسلام در طول صدسال به پا کرده ، چیست و چگونه بوده. راستش را بخواهید حرفش مرا یاد این انداخت که خودم هم هنوز ضرورت این آگاهی را حس نکرده ام. چرا؟!

کتاب شهید مطهری

ایستادن زیادی پای غرفه های و ورق زدن تک تک کتاب ها، آنقدر خسته ام نمی کند که راه رفتن ِ لاک پشت وار پشت آدمهایی که هنوز میزان اشتیاقشان به کتاب را حس نکرده ام. هر چند با این حال آنقدر از شلوغی کلافه نمی شوم که از سکوت و بی کسی و رکود در جایی؛ آن هم جایی که با آدمهایش شناخته می شود: مدرسه، دانشگاه، یا همین مصلای تشبیه شده به نمایشگاه. گذشتن از این شلوغی و رسیدن به نشر کتاب نیستان خودش ساعتی وقت می خواهد، مخصوصا اگرهنوز در غرفه ی انتشارات کودکان باشی و فقط یک ربع وقت... 
و حالا ساعت 5 است و زمان حضور نویسندگان - رضا امیرخانی، محمدرضا بایرامی، مهدی پوررضائیان، احمد دهقان، محمدمهدی رسولی، صادق کرمیار و سیدمهدی شجاعی- ، اگر به قولشان وفا کنند. 5 نویسنده ی ناشناخته را بالاخره شناختم اما هنوز از سید مهدی شجاعی و رضا امیرخانی خبری نشده است.

بایرامی دهقان سید مهدی رسولی

خدا کند علتش شهرت نباشد. تا قبل آمدن سید مهدی شجاعی، کتابها را پسرش امضا می کرد، از جانب پدر.

فرزند سید مهدی شجاعی سید مهدی شجاعی

کتابش را گرفته بودم اما منتظر خودش بودم برای امضا. دیدم امیرخانی هم کتاب جدیدش را منتشر کرد؛ به قول خودش جمع بندی نوشته های سایت لوحش است. قسمت ما نشد، درست مثل کتابهای قبلی، تمام کرده بودند!

امیرخانی


یادم هست یکی از دوستان همراه از معطلیمان پای این انتشاراتی رنجیده خاطر شده بود، بارها پرسید چه ضرورتی داشت ببنیدشان و امضا بگیرید؟ جواب نفرسوممان وادارم کرد بیشتر فکر کنم: «وقتی مطهری نباشد مجبور می شویم اینجاها معطل شویم» نمی دانم شاید جوابش را بدون فکر داده بود، اما نمی توانستم مفهوم کلیش را درک کنم... ضرورت وجود مطهری و عدم حضور مطهری ها در چنین زمانی؟ شباهت مطهری و نویسندگان عصر حاضر؟ آخرش هم نفهمیدم... نمی دانم ، اما هرچه بود جوابش باعث شد خاطر رنجیده ی دوستمان را راضی کند و مارا به رفتن وادار. 
آخر ماجرا هم مجبور شدیم از غرفه های ورودی که اگر جلوتر را ندیده بودم بیشتر شبیه بازار خوراکی شده بود، چیزی بخریم و راهی شویم. هر چه باشد رنگ و لعاب های خوردنی ها و آش و غذاهای آماده آنقدر هستند که بخواهند وادارت کنند همه ی پولت را همانجا خرج کنی، بی آن که کتاب در دست، برگردی!
راه برگشت هم آنقدر برایم فرصت گذاشته بود که بخواهم قسمتی از کتابی را که یکی از دوستان خریداری کرده بود، بخوانم. کتاب "یک عاشقانه ی آرام" نوشته ی "نادر ابراهیمی" 
« نمی شود رشوه گیران را در نقطه ی وضوح دید و باز عاشق ماند. این همه درد و دنائت، عشق را خواهد خورد، مثل زنگ آهن که آهن را می خورد.»


یاد گرفته ام: از کسی نرنجم، یاد گرفته ام: که کسی به عمد قصد آزار دیگری را ندارد. حالا چه ضرورتی دارد از کسی آزرده خاطر شوم؟ بگذار همچو رود بیایم و بروم بی آنکه حتی ذره ای شن ِ ته رودخانه را همراه ببرم. من آمده ام که اضافات سنگ های ته رودخانه را بزدایم...

/ 5 نظر / 14 بازدید
محسن

سلام انرژي!!! بابا ما دانشگاه تهران، جامعه اسلامي بوديم و رضا اميرخاني قرار بود براي ما صحبت كنه. وسط حرفاش گفت نمايشگاه بايد برم و ما گير داديم بهش كه سوال بپرسيم... براي همين دير آمده بوده... بعد هم اين چه مقايسه‌ايه بين اميرخاني و شجاعي و مطهري؟! هر كسي سر جاي خودش ديگه...

آلباترا

چه چیزای خوبی یاد گرفتی ... کاش من می تونستم مثه تو باشم... رودخانه ای که آمده است اضافات سنگ های ته رود خانه را بزداید...

آلباترا

رود و رودخونه چه فرقی دارند؟[نیشخند]

مریم

درود بر شما! عالی بود اما بقول خودت جاش نبود کامل باشه. حق یارت.