تصمیم عاقلانه

همیشه موندن در چنین موقعیتی برام سختترین موقعیت بوده... اینکه به زمانی می رسم که نمی دونم باید کدوم راه رو انتخاب کنم، بین دو راهی که هیچ کدوم به صراحت درست و یا به صراحت اشتباه نیستند. و حالا اینجاست که باید انتخابی رو انجام بدم که اصلح باشه. شاید سختی کار به خاطر این باشه که انسان فقط این توانایی رو داره که در زمان حال زندگی کنه و هیچ شناختی نسبت به آینده نداره. دید آدمی فقط در حد دوسه قدم جلوترشه و بیشتر از اون امکان پذیر نیست. حالا با این شرایط باید تصمیماتی رو اخذ کنه که مربوط به آینده و فرداهاش می شه. و واقعا چقدر سخت می شه به انتخابی برسه که بهترین آینده رو براش رقم بزنه و سخت تر زمانی میشه که اونقدر به این تصمیمش ایمان داشته باشه که حتی اگر بعدها بنا به شرایطی به نتیجه ای که می خواست نرسید، مطمئن باشه که حتما حکمتی توش بوده.

برداشتها تو این زمینه زیاده اما فقط تو این شرایط میشه از خدا خواست که درکی بهمون عطا کنه که بتونیم از تمام راههای پیش رومون، راهی رو انتخاب کنیم که توش خیر و صلاحمون باشه. الهی آمین

 ----

 یک هفته ای از دنیای ارتباطات دور بودن کمی سخته اما کمی برای روحیه ام مناسبه. به خصوص که بخوای بزنی به کوه و جنگل.

پس برای همین چند تا حرف اضافه:

اولین حرف برای "تو": 

دلم گرفته برایت!

به سینه می زندم سر، دلی که کرده هوایت  *** دلی که کرده هوای کرشمه‌های صدایت

نه یوسفم، نه سیاوش، به نفس کشتن و پرهیز *** که آورد دلم ای دوست! تاب وسوسه‌هایت

تو را ز جرگه‌ی انبوه خاطرات قدیمی *** برون کشیده‌ام و دل نهاده‌ام به صفایت

تو سخت ودیربه دست آمدی مرا و عجب نیست***نمی‌کنم اگرای دوست،سهل وزود،رهایت

گره به کار من افتاده است از غم غربت *** کجاست چابکیِ دست‌های عقده‌گشایت؟

به کبر شعر مَبینم که تکیه داده به افلاک *** به خاکساری دل بین که سر نهاده به پایت

"دلم گرفته برایت" زبان ساده‌ی عشق است

سلیس وساده بگویم:دلم گرفته برایت!

"حسین منزوی"

 

حرف بعدی برای "آنکه خواهد آمد": پیشاپیش عید رو هم تبریک می گم و التماس دعا. عیدی که خیلی دوست داشتم اینجا می بودم، در کنار جشن همسایه که اونقدر زیبا برگزار می شه که شب نیمه شعبان همیشه یک عطر خوش از منزلشون، تمام فضا رو پر می کنه. مثل اینه که یک شخص عزیز و محترم همون شب مهمونشونه. مهمونی که برای اومدنش داریم دعا می کنیم. امسال به خاطر یک سفر کاری توفیق نشد تو این جشن باشم. فقط یک شعر:

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم *** چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی.

/ 7 نظر / 56 بازدید
مرتـــضـــی

ممنون از اینکه لینکم کردی موفق باشی لینک شدی [نیشخند]

شهاب الدین

اکثر مطالب دینی فازی هستند چون اونایی هم که واضحند در مصداق چندان وضوح ندارند مثلاَ ظلم بده و شکی درش نیست ولی اینکه چه کاری مصداق ظلمه باز به تشخیص بر میگرده نه؟

آلباترا

خوش بگذره ... من ولی ترجیح میدادم دین صفر و یک باشه ... آخه به نادون خودم ایمان دارم!

مریم.ب

چه غزل خوبی از منزوی... دلم این روزهای تلخ کمی عاشقانه می خواست... خدا کند که بیاید...

مطالب جالبتان را مطالعه کردم

مسافر دنیا

سکوت من جوهر ناچاریست ناچارم که سکوت کنم چون ، از مرگ میترسم

مهدی

تصورم اینه که شما دین رو با فقه یکی کردی. بنظر می رسه فقاهت و دیانت دو امر جدا هستن و اون چیزی که پل می تونه باشه بین اونها عبودیت بندس. تنها در سایه ى عبودیت فقاهت ارزشمند می شه. اما دیانت به خودی خود ارزشمنده. البته این نظر شخصیه منه. [لبخند]

Whoops, looks like something went wrong.