خدایا شکرت...

با نامش

یادم می افتد که چقدر ذهنم آشفته شده، چقدر کارهایم خوب پیش نمی رود. کسی دوستم ندارد و کسی یادش نمی افتد در این زمین من هم زندگی می کنم. یادم می افتد که چرا برنامه ریزی هایم آنچنان که می خواستم، به خاطر هیچ و پوچ به هم خورده است؟ یادم می افتد چرا اینقدر اوضاع نابسامان است؟ چرا آن چیز نمی شود که من می خواهم؟ چرا همه چیز روی اصل خود پیش نمی رود؟ چرا دنیا را این گونه ساخته اند؟ چرا باید چنین می شد؟ چرا چنین نشد؟ چرا من؟ چرا ؟ چرا؟
آنقدر در ذهنم این چراها را می گردانم، آنقدر برایشان دلیل تراشی می کنم، آنقدر سوال می پرسم از خودم و برایشان جواب می دهم که خودم هم از چنین قابلیتی، به شک می افتم که آیا واقعا انسان سالمی از نظر عقلی هستم یا ... . حتی راه رفتن که در بیشتر این مواقع کمک حالم می شود، نمی تواند چاره ای برایم باشد و گاهی در این مواقع آنقدر مطالب جدید را به سراغم می آورد که دیگر نمی دانم برای فرار ازشان چه کنم. و گاهی آنقدر ذهنم از این "چرا"ها لبریز می شود که حتی نوشتن، حتی حرف زدن، و حتی خیلی از راه حل هایی که در مواقع آشفتگی کمکم می کنند، نمی توانند به یاریم بشتابند. آنوقت است که احساس دیوانگی، تنها احساسی است که فکر می کنم در این حالت، صحیح ترین احساس است که به سراغم آمده است. و خدا رحم کند که نرسم به بن بست کوچه ای که نامش ناشکری است. هرچقدر هم سعی کنم که از این مرحله بگذرم، بالاخره مدتی را در این حالت سپری می کنم. 
اما بعد از گذراندن دوره ای هفت ماهه که تا به الان سختترین دوره ی زندگیم بود، دیگر رنگ سیاه را نمیشناسم. دوره ای که شاید نهایت آن، فرار از این دنیا بود که خب نه به خاطر گناه بودن آن، فقط به خاطر بی جرأتیم، نتوانستم به مرحله ی عملیش برسانم. دوره ای که لازم بود برای فقط زنده ماندنم، با خیلی از مسائل می جنگیدم و آن هم چه جنگ ناعادلانه ای؛ یک نفر در مقابل چند موضوع، موضوعاتی خارق العاده که همه یشان با هم به سراغم آمده بودند. دوره ای که شدت آن را فقط خودم فهمیدم و خدایم. و حالا دو سه ماهی می شود که من این دوره را رد کرده ام، با تمام سختیها و روزهای تیره اش. و همه را مدیون پروردگار خودم هستم. و آنقدر از این رو به آن رو شده ام که خودم هم باورم نمی شود می توانستم از این اوضاع جان سالم به در برم. به قدری روزهایم زیبا شده اند که زیباتر از آن را نمی بینم. و همه را خداوند شامل حالم کرد، و خداوند خواست که چنین شود... که اگر اکنون با شنیدن تک سخنی، لبخندی می زنم، اگر به راحتی و بدون دیدن کابوسی وحشتناک می خوابم و از جا برمی خیزم، اگر آرامم و قلبم مطمئن است، همه و همه لطفی بود که خداوند نه به خاطر من، بلکه به خاطر ذات مهربانش شامل حالم کرد و مرا برای همیشه مدیون خود نمود. و ای کاش سنگینی این د ِین را برای همیشه بر گردنم حس کنم و فراموشی، گرده ای بر آن نپاشد. 
و حالا، هر وقت خواستم ناله ای کنم، گلایه ای از این دنیا کنم، هروقت خواستم به این زمانه غرغری کنم، یاد کمبودهایم بیفتم، یاد چیزهایی بیفتم که ندارم، یاد سختی های این دنیا بیفتم، یاد این بیفتم که چرا چنین شد؟ چرا چنین نشد؟ چرا من؟ چرا من نه؟ و همه چراهایی که می توانند ذهن آدم را مشغول کنند. ناخودآگاه یاد همان دوره ای می افتم که با چه مصائب و مشکلاتی گذراندمش و به اکنون رسیدم. حتی گاهی که افکاری این چنین به ذهنم می رسند، از ترس اینکه دوباره به آن زمان برگردم خطشان می زنم و فقط می گویم : "خداوندا شکرت، تو قادری بدتر از اینها را هم نشانم دهی، تو قادری زیباترین ها را بعد از همه ی اینها، نشانم دهی. -سیجعل اللّه بعد عسر یسراً (قرآن 65/7)- و تنها چیزی که هست این است: 
در دایره قسمت ما نقطه ی تسلیمیم / لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی" 

حالا هر وقت از من پرسیدند: چطوری ؟ چیزی جز الحمدالله بر زبانم ندارم.

--------

چندروزی رو برای فرار از همون کوچه ی ناشکری دارم می رم تهران. نمایشگاه کتاب بهانه ی خوبیه، میشه توش راه رفت و فکرای مختلف رو دید. یک هفته ای دور از نقطه ای بودن، کمک می کنه واسه اینکه یادم بیاد کجا هستم و کجا باید برم. 
و نهایتا هم اینکه : خدایا شکرت

/ 3 نظر / 50 بازدید
دریا

دوست داشتن را من باور ندارم . تو هم باور نداشته باش سالهاست اینگونه زیسته ام. مهربان و عاشق تو که نمی دانی سالهاست قلبم را شکسته اند و نامهربانی ها دیده ام من غروبی ترین پاییز یک فصلم و در انتهای این تنهایی پژمرده ی پژمرده کاش پروردگارم مرا خلق نمی کرد یا قلب خسته ام را سنگ خارا می کرد دوست داشتن را باور ندارم تو هم نداشته باش چون آن هنگام که زیر نگاه نامهربان عشقت خمیده و مایوس می شوی و اشکهای مرمرینت به هیچ انگاشته می شوند حرف مرا به یاد خواهی آورد دوست داشتن را باور ندارم تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟