گذشته ها

با نامش

وقتی بعد از سه سال برمی گردم و تمام خاطرات نوشته شده رو کاغذ رو می خونم، تازه می فهمم چه گذشته بر سرم. چی بودم و چی شدم

انگار یکی دیگه بوده که اینا رو نوشته و چنین روزهایی رو داشته. یادش بخیر

باورم نمیشه این من بودم که اینطور فکر می کردم، اینطور حرف می زدم، این کارها رو می کردم. واقعا باورم نمیشه

فکر نمی کردم یک روز بتونم به همین راحتی روی هرچیزی که برام مهم بود، پا بذارم و خیلی راحت از روشون رد شم بدون اینکه ذره ای اذیت شم

هنوز هم ندونستم علتش رو ، بعید می دونم با معرفت و بصیرت الان هم دیگه بهش برسم.

تف به این زندگی، تف.. که چقدر راحت آدمها رو به خودش و مرامش عادت می ده بدون اینکه حس بکنی داری تغییر می کنی، مثل اون قورباغه ای که آروم آروم تو آب روی اجاق می پزه، بدون اینکه بفهمه داره پخته میشه.

فکر می کنم بشه برگشت و همه چیو روبراه کرد، اما دیگه با کدوم اراده؟ با کدوم توان؟ با کدوم همت؟ اونم منی که خیلی خوب پخته شدم.

کاش دنیا به آدم مهلت می داد، کاش لحظه ای می ایستاد تا خودمو پیدا می کردم.... بعد 2 سال اولین باریه که دوباره دلم شکسته، اینو می شه از نوشتم خوب فهمید، نوشته ای که بدون هیچ فکری، خیلی راحت رو کاغذ می یاد.

شاید دل شکسته هم نعمتیه که به هرکس نمی دن...

دوست دارم بارها نوشته های اون سالها رو بخونم و با اینکه هربار اذیتم می کنه ، اما خیلی خوب تکونم میدن، شاید بانی بشن و من سست اراده رو به خودم بیارن. انشاالله...

----

پ.ن: هنوز هم یادش بهم خلوص و آرامش میده

 

/ 1 نظر / 7 بازدید
غریبه...

آسان نیست در پس خنده های مصنوعی گریه های دلت را ، در بی پناهیت در پشت هزاران دروغ پنهان کنی . . .