امتحان

با نامش

می خواهی ببینی میزان صبرم چقدر است؟ یا می خواهی بدانی تا چه اندازه می توانم خوب باشم یا بد؟ می گذاریَم در بدترین شرایط که ببینی چه می کنم؟ آخر سر دیدی که چه کردم؟!

نه، من از آنها نبودم که همیشه تعریفشان را پیش این و آن می کردم، من فقط بلد بودم حرف بزنم، خوب بگویم، بلکه التیامی باشد برای همه؛ من از آنها نبودم که ناامید نشوند، من از آنها نبودم که اگر کم آوردند، اما برای باقی راه کم بگذارند... یادم هست، قدیمها حرفهای جالبی می زدم، اما فقط حرف، خیلیشان را بهم پس می فرستند، شاید راه چاره شود برایم، چه فایده که فقط می دانستم، اما نه از دل؛ من درست برعکس این آدمهای توی قصه ام هستم، راستش قصه هایم را هم دیگر فراموش کرده ام، دفترم را هم؛

یادت هست؟ گفته بودم اگر افتادی چه باید بکنی؟ گفته بودم اگر سنگ های مقابلت زیاد بود چه کنی؟ گفته بودم اگر جایی برای نگاه نداشتی، چشمانت به کجا باشد؟ اینها را گفته بودم واقعا؟!!! من؟!!! چه مضحک...

یکی یکی همه اش را دارم می شنوم، برایم آشناست، بهم می گویی خودت گفتی نا امید نشو، خودت گفتی صبور باش، خودت گفتی : حکمت، رحمت، رحیم، مهربان، غفار، ستار، دلیل، سامع، لطیف...

بهم می گویی نوشته هایت شاهدند، چه کنم که حتی دل خواندن هم ندارم... آن تکه عقل هم که بود، از دست دادم... راستش دیگر باور اینکه حالم خوب باشد، برای خودم هم سخت است... حالا می خواهی این پازل ناقص را چطور تکمیل کنم؟

حتی وقتی می بینم یکهو 4 سفر مشهد برایم جور می شود و نمی توانم یکیش را هم بروم، این پازل را چطور پر کنم، با کدام تکه؟ قسمتم نبود یا عرضه اش را نداشتم؟ سخت است بخواهی تکه های درست پازل زندگیت را پیدا کنی و کنار هم بگذاری، بدون اینکه حتی آخ بگویی و کمی پیشانیت را چین بیندازی. پیشانیم که سهل است من دلم را چین و چروک انداخته ام از بس که تکه های پازلم را اشتباه چیدم. نگو؛ که اینها بودند که میزان صبرم سنجیده شود، نگو که هنوز باید این برگه ی پر از سوالات را جواب بدهم، شمرده ام حتی بیشتر از 5 نمره هم ننوشته ام، برگه ام را بگیر و خلاصم کن، کار من دیگر از این حرفا گذشته که بخواهم با تبصره هم پاس بشوم. فقط بگذار این تعطیلات بین دو ترم را به حال خود باشم، شاید کورسوی امیدی باشد برای خوب شدنم. خودت برایم دعا کن...

 مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز       ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست

 

/ 4 نظر / 50 بازدید
بلدرچین

سلام عزیزم. انتظار داشتم بعد از حرفهایی که با هم زدیم یادداشتت کمی متفاوت از این که نوشتی باشه حتی اگه قبل از صحبت هامون اینو نوشته بودی... به خاطر همون جمله ی معروف: مواظب افکارت باش که به گفتارت تبدیل می شوند. مراقب گفتارت باش که به رفتارت تبدیل می شوند. مراقب رفتارت باش که به عاداتت تبدیل می شوند... فقط با التماس دعا گفتن ها و دعا کردن ها هیچ چیز اصلاح نمی شه. از تو حرکت از خدا برکت... موفق باشی خواهر خوبم[گل]

آشنا

گویند که در مجلس بزم هنگامی که ساقی شراب شراب گویان وارد مجلس می شود حس شنوایی شراب نوش را از بین می برد. هنگامی پیاله به دستش می دهد حس لامسه را/ هنگامی که کاسه را بر لب می گذارد حس چشایی را و نیز حس بویایی اورا از بین می برد و زمانی که چشمش به شراب می افتد حس بینایی ارو را از بین می برد و زمانی که شربا را می خورد کل وجودش ار از زمین جدا می نماید. ژس برای نزدیک شدن به خدا باید این گونه شویم

مژده

سلام همین جور شانسی رفته بودم وبلاگ کنود، دیدم کنار نظرت وبسایت هم داری. تعجب کردم که بی خبر گذاشته بودی ما رو. شایدم تقصیر ماست که هوای دوستامونو نداریم و اونقدرا ما رو نزدیک و آشنا فرض نمی کنن. خلاصه مهمون ناخوانده ام، ان ش پاقدمم خیره! نبینم گل سرزنده مون پژمرده باشه. نبینم هوای دلش ابری باشه. کاش می دونستم چه کاری از دستم برمیاد تا آفتابی که به قول سهراب لب پرچین شماست رو بهت نشون بدم.

دانشجو

بابا این قدر دپرس نباش همیشه نیمه ی ژر لیوانو ببین ارادا کنی نیمه ی خالیشو پر می کنی