وقت رفتن

با نامش

وقتی ساکت را می گذاری زمین و درش را باز می کنی که تک تک وسایلت را بچینی داخلش، تازه آنجاست که به واقع پی می بری که داری می روی.. تازه باورت می شود خداحافظی های امروز و دیروز دوستان را و اینکه اگر مدام بی معرفت می خواندنت، زیاد هم بی مورد نبوده.

تازه می فهمی دلتنگی هایی که دوستان مدام از آن دم می زنند یعنی چه؟ و تازه می فهمی که جدیدا، دیگر خیلی کم دلتنگ می شوی و اینکه چقدر و چقدر سنگین دل شده ای... می فهمی یادت رفته چقدر همه را دوست داری و دوستت دارند...

و اما آنها چه از دل تو خبر دارند؟ چه می دانند چه می گذرد در اندرونی این کاشانه که دیگر کاشانه هم نیست...نمی دانند آنقدر دلتنگی درونش خانه کرده که دیگر جایی برای دلتنگی جدید باقی نیست، آنقدر دلتنگی درونش جا خوش کرده که نسبت به همه دلتنگی ها نه سنگ دل، بلکه بی حس شده است... نمی دانند این رسم زمانه است که تو را،‌ که دل تو را از سنگ هم سخت تر می کند تا مبادا بشکنی، که جان داشته باشی برای دلتنگی های بزرگتر از این...

و اینها نمی دانند من شکسته هستم و حالا شاید همین است که دیگر چیزی ندارم که بشکنم، که دلتنگی کنم، که حس می کنم اصلا یادم رفته باشد معنای دلتنگی را... راستی چه رنگی است؟ چه مزه ای است؟ مزه ی شور اشک می دهد یا مزه تلخ خنده؟ سیاه است یا سفید؟ سکوت دارد یا پر از سر و صداست؟ کدام؟ راستش را بخواهید دیگر نمی دانم ...

خب؛ دیگر مثل اینکه وقتش شده؛ در ساک را می بندم، می گذارمش گوشه ی اتاق ایستاده، گویی که می خواهد جلوتر از من برود... آنقدر به آن زل می زنم تا وقت رفتن شود... و دیگر آن سنگ بزرگ درون دلم گویا با هر قدمم خرد می شود، می شکند و تکه هایش با گرمی فزون از چشمم فرو می ریزد... و چقدر برّنده اند، تیز و زهر آگین...

و من می روم...

خدایا پناهم باش همیشه و همه جا...

/ 10 نظر / 5 بازدید
چهل درجه زیر شب

براستی در زمستانها باران را در پیاده روها چه ارزان می فروشند. چهل درجه زیر شب رو با این امید آپ کردم تا صدای امدن قدم هایت نوازشگر خلوت شبانه ام باشد تا در کنار هم به سکوت برسیم.

.راحله

روزي از روزها ، شبي از شب ها ، خواهم افتاد و خواهم مرد ، اما مي خواهم هر چه بيشتر بروم . تا هرچه دورتر بيفتم ، تا هرچه ديرتر بيفتم ، هرچه ديرتر و دورتر بميرم . نمي خواهم حتي يک گام يا يک لحظه ، پيش از آن که مي توانسته ام بروم و بمانم ، افتاده باشم و جان داده باشم ، همين . ((دکتر علي شريعتي

.راحله

سلام.چقدر گریه دار بود نوشتت.... دلی پر از دلتنگی....مثل مال من....دلتنگی سیاهه....تلخ...با همه ی لحظه های درد....چرا دلت گرفتست انقدر؟[ناراحت] منم دلم گرفت مثل تو[گریه][گریه]

هدی

از دلتنگی ام نپرس ؛ از اینکه چرا منحنی لبخندم یاسی نیست ؛ ازاینکه ..... ؛ بگذار سه نقطه ها حرف هایم را گاز بگیرند و قورت بدهند ؛ تا تلخ نشود آبی که پشت سرت ریخته ام !

راحله

Four things that stop the Rizq (Sustenance) : a) Sleeping in the morning (from Fajr to sunrise) b) Not Performing Namaz or Ir-regular in Prayers c) Laziness / Idleness d) Treachery / Dishonesty

راحله

سلام.به روزم مریم جونم[گل]

فرزانه

سلام دوست من. خوبي؟ دلتنگي براي خانواده واقعا سخته... اميدوارم خدا هميشه كمكت كنه و اميدوارم دلت نشكنه هيچ وقت.

مرتـــضـــی

قصه های بی رنگ چشم انتظار شماست dastan.orq.ir[چشمک] اگه نیای اگه نظر ندی من دلم میشکنه دیگه داستان کوتاه برات نمی زارم بابا کمکم کنید اگه داستان برام نمی فرستین حداقل نظر بدین داستانم داشتی برام بفرست تا با لینک وبلاگت بزارمش تو وبلاگ موفق باشی

طیبه

پست جدید دارم.از اونا که تو زیاد باهاش حال نمی کنی:):)

عباس غضنفرخوان!

سلام حالت چطوره علی از حانه فسقل این یه کده