چرا چشم به راه...؟

سلام
نمی دونم چی شد؟! شاید اسمش قسمت باشه، نمی دونم ولی شد، منظورم شروع وبلاگمه. یه دفعه قصد کردم که امشب بنویسم.
ولی هرچی بود، خوب بود، چون امشب شب آغازه، آغاز یه مهمونی، یه مهمونی عظیم....
به مهمونی خوش اومدید، شروع شدن ماه مبارک رمضان رو به همتون تبریک می گم.....
راستی به همه دوستای خوبم که ماه مهر براشون  عزیزه خیلی خیلی تبریک می گم:دوستای خویم که پشت میزهای مدرسه می شینن، دوستای خوبم که توی کلاسهای دانشگاهها می شینن،و همه دوستای خوبم که مهر براشون آغازگر تمام مهرهای عالمه.........

 

پروردگار

نه برای خورشید وماه

 بلکه 

 برای دسته گلهایی که برایمان می فرستد

 
چشم انتظار

پاسخ است

 "رابیندرانات تاگور"



راستشو بخواید من این وبلاگو حدود سه ماهه که ساختم ولی چرا ادامش ندادم خودم هم نمی دونم....
می دونید از این شعر تاگور خیلی خوشم میاد، خیلی قشنگ منظورش رو بیان می کنه: خدا نه برای خورشید و ماه، بلکه برای گلهایی که برای ما می فرسته منتظر پاسخه....
یعنی چی؟ یعنی منتظر شکرگذاری ماست...یعنی منتظر اینه که ببینه ما اصلا می فهمیم دور و ورمون چقدر گل هست یا فقط ماه و ستاره رو می بینیم.
خیلی دوست داشتم یه جورایی بهش نشون بدم که بابا من هم بعضی موقع این گلها رو میبینم، بعضی موقع لمسشون می کنم، البته شاید هم بعضی موقع پرپرشون کرده باشم،  که اومدم عذرخواهی....

برای همین هم شد که اسم وبلاگم رو گذاشتم: چشم به راه، خدایی که عاشقانه دوستمون داره و چشم به راه پاسخی از جانب ماست، اگه به هوش باشیم...

امروز 2 مهر، ولی من هنوز نرفتم تهران که برم دانشگاه، آخه باید کارهای گواهینامم رو جور کنم.
امروز با دوستم از این بانک رفتیم به اون بانک تا بالاخره تونستم پولهای جورواجوری رو که گفته بودند به حسابهای مختلف واریز کنم، به قول دوستم مثلا برای واریز 100 تومان پول باید 300 تومان می دادم که برم فلان بانک، واقعا اوضاع رو می بینید....
راستش از 18 شهریور با دوستم می رفتم تعلیم رانندگی، 2 جلسه کلاسهای فنی بود، 3 جلسه هم کلاسهای آیین نامه، بعدش هم 10 جلسه ی 2 ساعته کلاسهای شهری بودکه من به سلامتی روز 1 مهر تموم کردم و حالا هم پی کارهای گواهینامه هستم، و مجبورم تا اخر هفته نرم تهران....ولی همش فکرم پیش کلاسامه
کلاسهای شهریم با یه استاد خیلی، واقعا خیلی خوب افتاده بود "آقای کاظمی" واقعا حق استادی رو به جا آورده بودند، امیدوارم که من هم حق شاگردی رو به جا آورده باشم....
از ایشون من نه تنها رانندگی یاد گرفتم بلکه درسهای دیگه ای هم گرفتم که خیلی ارزشمندن....
همیشه وقتی قاطی می کردم و نمی تونستم درست ماشین رو کنترل کنم بهم می گفتند: ببین یه شعر  هست که  می گه "ماه و خورشید و فلک در کارند     /     تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری" حالا تمام دست و پا و چشم تو در کارند تا تو بتونی این خودرو رو کنترل کنی....
یا هر موقع ناراحت می شدم که خوب بلد نیستم مثل بقیه رانندگی کنم، می گفتند: هیچکدوم از انگشتهای دست انسان  با هم برابر نیستند، هر موقع با هم یکی شدند اون موقع ما انسانها هم با هم برابریم.
حالا بهم حق بدید که بهشون بگم استاد.......

/ 1 نظر / 5 بازدید
مسافر دريايی آرام

سلام..استاد شما..اول قسمت...بعد...حکمت.... فکر کنم استاد شما اغاز کننده يا ادامه دهنده زنجير محبتی بوده است...حالا اين محبت از شما به ديگری و از ديگری........جابه نه؟