من

با نامش 

"من" مانده ام اینجا؛ میان یک حصار شیشه ای که می بیند، اما حتی نمی تواند بگوید و بنویسد.

"من" مانده است اینجا پریشان... "من" دارد له می شود زیر این همه بار "فکر" و "سرزنش" که چرا؟ که کجا؟ که چه وقت؟ خطا کرده است...

آخرش را که نگاه می کنم چیزی نمی بینم، حتی اولش را هم نمی دانستم... دیگر چه کاری از "من" بر میاید؟ فقط گیج و مبهوت نگاه می کنم نه به زمین، نه به روبرو، فقط به آسمان؛ که ببینم راهی برای پرواز پیدا می کنم... بالهایم را جا گذاشته ام جایی، خوب می دانی کجا...

دلم نقش زیبایی گرفته است، از اولش هم اینجور بود... نه آن موقع ها بودی که ببینیش نه حالا که بی قراری می کند و آرام و زیرزیرکی بهانه گیری می کند و این عقل با شعور من، سرگرمش می کند به این اسباب بازیهای پلاستیکی، که مبادا خودخواهیش عود کند که برای هفت پشتم بس است این یک بار خودخواهی آخر اسفندم که همچو اسپند آنقدر روی اجاق بالا و پایین پرید و کار دستم داد که حالا مجبورم قرص های "تقاص" اش را آن هم به زور آب قورت بدهم که بلکه کمی شبها برای فرار از این همه سرزنش آرامتر بخوابم و صبحها بی فکر از خواب برخیزم، اما نشد که نشد... اصلا نمی شود...

بعدش "تو" را بخوانید

/ 1 نظر / 15 بازدید
طیبه

نمی توانی بگویی و بنویسی. چقدر این جمله رو درک می کنم. نگو ولی لااقل بنویس.