تغییر مسیر

با نامش

رود

وقتی مثل آب رودخانه ای، مسیر را طوری طی می کنی که هیچ سنگی درونش جا خوش نکرده، کارت راحت می شود، تا حد زیادی مطمئن می شوی که مسیرت صحیح است، درست مثل آب رودخانه، همان مسیر را ادامه می دهی، فارغ از اینکه نمی دانی آخرش به دریا ختم می شوی یا مردابی لجن آلود...

تا قبل هم وقتی می دیدی تمام اهدافت، تمام افکارت، تمام رفتار و اخلاقت، و تمام چیزهایی که به آنها معتقد بودی یا معتقد شده ای، مورد تایید اطرافیانت هست، یا اینکه اطرافیانت -آنها که با آنها می روی، با آنها میایی و با آنها زندگی می کنی- هم فکر و هم عقیده ی تو هستند، کم کم به این درصد از اطمینان می رسی که صحیح ترین راه را انتخاب کرده ای. طوری که حتی حاضر نمی شوی نظری غیر از آن را بشنوی، حتی سراغ غیر آن هم نمی روی که مبادا تاییدت نکند.

اما، اما ... وقتی به اتفاق، و شاید هم به خواست تقدیر، اطرافیانت از همه لحاظ -فکری، هدفی، اعتقادی، ظاهری- 180 درجه تغییر می کنند، کم کم به خودت می آیی، کم کم چشمانت را که بی خود بسته بودی، باز می شود، از خوابی که به عمد در آن فرورفته بودی بیدار می شوی... دستخوش انتقادات قرار می گیری؛ باید جوابگوی خیلی از سوالات باشی، چه آنها که می پرسند، چه آنهایی که در ذهنت ایجاد می شوند؛ کمی به خودت می آیی، حالاست که باید مسیرت را به روز کنی، باید آنقدر برای افکار گذشته ات شاهد و یقین داشته باشی که بتوانی حفظشان کنی و اگر نداشته باشی، چه؟؟؟ یعنی تا به الان فقط مانند ملا بنویس ها، یکسری مسائل را حفظ کرده بودی و شاید هم عادت. یعنی تازه می فهمی حتی دلیلی هم برای انجام تمام اینکارها که تا به این زمان انجام می دادی نداشتی؟!!! تازه می فهمی شاید خیلی از مسائلی را هم که قبول داشتی و شاید هم انجام می دادی کاملا درست نبوده!!! وقتی انتقادت می کنند دنبال جواب می گردی، و اگر نتوانی همانموقع جواب بدهی، یعنی تا به الان هم همه اعمالت از روی دلیل و برهان نبوده!!!

اوه، چه نتایجی! تازه است که می فهمی گاهی چرا توی رودخانه سنگ هست، تازه می فهمی آب رودخانه وقتی به این سنگها رسید، چرا مسیرش را عوض میکند، و اینکه نمی ایستد... نقش این سنگها شاید همان سنگ های مسیر من است؛ به قول پدر: بد نیست عوض کوبیدن دری که شاید فقط عکس یک در روی دیوار است، مسیرم را از راه دیگر ادامه دهم.

 

/ 12 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
طیبه

[شکست][متفکر]

آلباترا

حتما حق با پدرته ... اما گاهی چه قدر درد آور می شود وقتی همیشه به در بسته می خوری....

طیبه

دلم ازت گرفته . می خوام تا مدتها نبینمت.

...

واما ........سلام[گل]

...

راستش من اینو تغییر مسیر نمیدونم ....این یعنی عین در مسیر بودن ... ..همواره در مسیر باشید ...هر روز یک قدم جلوتر از دیروز ....همین[گل]

...

راستش من اینو تغییر مسیر نمیدونم ....این یعنی عین در مسیر بودن ... ..همواره در مسیر باشید ...هر روز یک قدم جلوتر از دیروز ....همین[گل]

مرتـــضـــی

سلام سلام سلام خبر فوری : اول اینکه مشکل قصه های بی رنگ حل شد دوم : قصه های بی رنگ ، جشنواره رنگ گرفته www.DASTAN.OrQ.ir شما یه کارت دعوت داری ) با خانواده محترم) منت میزارین تشریف بیارین کلی کنار هم خوشحال میشیم شاید شما هم جزء نویسندگان بی رنگ شدی !

امیرحسین

سلام خوبی؟ وبلاگت خیلی عالیه اما اینکه به ما سری نمیزنی خوب نیست آپم ی سر بیا رایتی نظرتم راجع به تبادل لینک بگو مرسی

فریبا

سلللللللللللللللللللللللللللااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامممممممممممممممممم خانومی

هدی

یکم با خوندنش ترس ورم داشت !