روی خط مترو!

با نامش

هر روز که می گذره سوالات و ابهامات زیادتری مغزمو اشباع می کنن. هر روز گنگ تر می شم. امروز به طور اتفاقی تو مترو یه بچه ی 2 یا 3 ساله از رو صندلی افتاد زمین، بدجور هم افتاد. آروم آروم شروع کرد به گریه کردن. مادرش با هراس بلندش کرد، نازش کرد، بوسش کرد، آخرش هم محکم تو بغلش گرفت و آروم باهاش حرف زد، دخترک بلندتر گریه کرد، بلندتر جیغ کشید و ناز کرد... و مادر همچنان نوازشش می کرد.... یهو ته دلم خالی شد. و دوباره یک سوال دیگه!!! بزرگ شدم، و هرچی بزرگتر می شم تنهاییم رو بیشتر حس می کنم، اونقدر که حالا اگر من بیفتم زمین، کی دستمو می گیره؟ وقتی پام می گیره به یه سنگ و تعادلم رو از دست می دم و با سر می خورم زمین، آیا هنوز کسی رو دارم که کمکم کنه، آرومم کنه، دلداریم بده که همه ی اینا واسه بزرگ شدنم بوده؟؟ بهم بگه هنوز فرصت دارم واسه درست راه رفتن، واسه خوب شدن، واسه اینکه اشتباه نکنم؟ آیا هنوز کسی هست؟ نمی دونم چرا تو جواب اینها فقط یاد خدا افتادم، کسی که تو گنگ ترین لحظه ی زندگیم هم کنارم بوده حتی اگر یادش نبودم. آره، هنوز ته قلبم هست کسی که بهم امید بده، کسی هست که حتی مادرم هم دلش به همون مطمئنه، مطمئنه که حتی اگر خودش در کنارم نباشه و نتونه موقع افتادن کمکم کنه، کسی هست که به دادم برسه.

آآآآی مشکلات زندگی؛ آآآآآی سنگ های بزرگ و خشن... اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست....

/ 9 نظر / 18 بازدید
سیگما

چه حس آشنایی داری انگار همه وقتی بزرگ می شن به این نتیجه می رسن که بزرگ شدن سخته

ققنوس

سلام/میاین/مطلب مینویسن/اما جواب ما رو نمیدین/نظر نمیذارین فکر نمی کردم که..........

هورمزد

سلام. مطلب بسیار خوبی است... خدا ! تنها واژه و وجودی است که می شود با آن آرام گرفت...

مریم.ب

خدا...

خاطرات سوتر وومن

سلام سيلام سولام سالام با يكي ديگه از خاطره هاي خنده دارم به روز شدم

حمیدرضا

سلام من خیلی وقت پیش بود که لینکتون کردم شما نمیومدید !!!!!نمیدونم والا گفتم که ماله خیلی وقت پیشه......یادمه پست مسافر رو گذاشته بودی که خوندم......

مهاجر

...سلام و

مهاجر

...و عرض ارادت به محضر پدر ....موفق باشید وباشند در پناه خدای مهربان[گل]

يك دوست تازه

مطلب بسيار جالبي بود تحت تاثير قرار گرفتم