خوابگاه

 با نامش

 بالاخره این دو سال ارشد هم یه جورایی تموم شد. هرچند این دوسال به اندازه ی چهار سال لیسانس خیلی وابسته نشدم و اکثر روزهام رو تو خونه گذروندم، اما خب، هرچی باشه حتی اگه دل آدم هم از سنگ باشه، اما وقت جدایی از دوستایی که بیشتر اوقات زندگی رو، تو بدی و خوبی باهاشون گذروندی، به این زمان که میرسی، میشکنی و دلگیر می شی...

و انگار دنیا برات قسمت میشه، و هر تکه اش با قسمت خودش می ره یه گوشه ی این دنیا و خدا می دونه قسمت هرکی چی می تونه باشه.

سیمین: بعد از رقیه، یه جورایی مسئول خوابگاه حساب می شد، دانشجوی عمران، اهل مشهد، و متاهل یک هفته ای، دیگه بچه ها رو از مهر همراهی نمی کنه و گویا ساکن شاهرود میشه.

پریسا: شاگرد اول دانشگاه و خوابگاه، دانشجوی دقیق و حساس مهندسی پزشکی، دانشجوی دکتر جعفری و یکه تاز درس و تحصیل، این چند روز به دنبال خوابگاه برای مهر و نگران جواب نگرفتن کد!  هنوز داره تنها این راهها رو طی می کنه.

دکتر فاطمه: دختر جدی و در عین حال شوخ خوابگاه، وارد سال چهارم دکترای ریاضی می شه. و به همین خاطر هنوز ساکن خوابگاه قیطریه است، هرچند تو اعتصابات خوابگاه تابستونی ، بچه های ارشد رو خیلی همراهی کرده بود.

شادی: 66ای ، شاد، عمرانی و مشهدی. همسایه ی دست راستی ما. تو ماجرای اعتصابات مسئولیت آب رو برعهده داشت، گویا گرایش ارشدش هم "آب"ه. گویا آذر قصد دفاع داره، و  دنبال خوابگاه مهره.

زینب: بچه ی دم دفاع ، ارشد ریاضی. طی اعتصابات و تو سکونت سه روزه ی خوابگاه خودگردان به آشنایی رسیدیم. کسی که برای خوابگاه تابستون زحمت زیادی کشید. با اینکه دفاع می کنه و دیگه خوابگاه نمی گیره، اما همچنان ساکن تهران. و در نهایت هم در تب و تاب نتیجه گیری برای زندگی آینده.

فهیمه: دختر خوب و چشم سبز و جذاب نیشابوری. پایه ی هر اردو و گردشی. شاگرد دوم فیزیکیا. مهربون، آروم و درسخون و کنفرانس­شرکت­کن. مهر به بعد هنوز خوابگاهه, هرچند می تونست زودتر از اینا دفاع کنه.

و در نهایت ما سه کلونی ها –الهام، سمیرا، من- سه نفر با تمام فکرها و زندگی های متفاوت که کل این روزهای 2سال رو با هم گذروندیم، هم رشته ای بودیم و هم اتاق، دانشگاه با هم بودیم و خوابگاه رو هم در کنار هم گذروندیم که در نهایت به "سه کلونی" معروف شدیم.

-          الهام: بچه ی خوب مشهد، با آرامش خاص خودش. در تب و تاب کد نوشتن. پایه ی اصلی خوابگاه و شلوغ آرام. تنها و به دنبال خوابگاه ساختمون مرکزی رو طی می کنه.

-          سمیرا: ارومیه ای اصیل و عشق خرید. بچه ی شر و شیطون خوابگاه. ولش می کنی از خونه سر در میاره. خونه دار تمام عیار. از مهر هنوز ساکن خوابگاه.

-          و من(مریم): زنجانی، درروی خوابگاه. از مهر هم ساکن خانه. و به دنبال تدریس.

 

دنیامون تا این دو سال خوابگاه و بچه ها بود و حالا که خوابگاه نیست، دنیامون هم داره تکه تکه میشه و خدا می دونه هرکی به چه حالی خواهد بود، اما هرچی که هست دعا می کنیم خیر باشه و پر از شادی و سلامتی.

 

 

/ 15 نظر / 54 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غریبه...

[افسوس]

حسن مثنوی

سلام ! نمیدونم چی بگم تمام وبلاگتو زیرو رو کردم تمامشو حتی کامنت هارو با یه سرچ شعر مولانا اومدم تو وبلاگت اگه بگم مثل منو معین و الین هستی تعجب نمیکنی؟ من 10 ساله توی اینترنت هستم منم گنگم زیادی هم گنگم وبلاگتو خوندم و گریه کردم معین و الین رو هم بین 420 نفر پیدا کردم هر حرفی که میزنن درک میکنم چون هم حرفیم 10 سال بود نا امید بودم خیال میکردم مثل من تو دنیا نیست خیال میکردم مریضم نرمال نیستم مخم پره از چیزایی که نمیتونم درکشون کنم و روز به روزم زیاد تر میشد خودمو میزدم به بیخیالی تا این دوتارو پیدا کردم به خدا ذوق کردم داشتم بال در میاوردم اینا هم مثل من دنیا رو وارونه میدیدن اونجوری که نیست و میگن هست همه آخرین حرفشون باهام این بود برو بابا دیوونه اما اینا باهام خندیدن گریه کردن به خنده های از ته دله یکی که از ته دل لب ساحل میخنده گفتم دارن دستم میندازن دیدم نه اینا خوده منن خوده منه منه اینا هم مثل من گم شدن تو دنیا گیجن پر از تصویر های جور واجور تو مخشون واقعا دیگه نمیدونم چی بگم

k

موضوع تزتون چی بود؟

طیبه

بلدرچین کیه؟ در جوابش چه خودتو تحویل گرفتیاااا[ابرو][مغرور] بیا این ماه های آخر که ممکنه تنها موقعیت های باقیمانده واسه دیدار باشه یکم تبلی رو بذار کنار و به دیدن منم بیا( البته دغدغه پایان نامه و و.... اینارو کاملا می فهمم)

............

اما خودمونیم خیلی ندید بدید هستی

زوربا

داشتم توی کامنتهای قدیمی چرخمیزدمو خاطراتم رو مرور میکردم که رسیدم به تو... از خوندن ژستت و موفقیتت خوشحال شدم.. شاد باشی باسلام

مهرداد

تبریک عرض می کنم ان شاالله مقاطع بالا همواره موفق و پیروز باشید

ناشناش اشنا

ان شا الله موفق باشی ولی کاری که کردی درست نبود من خیلی ازش خوشم اومده بود و احساس می کنم اون هم همین حسو داشت من هیچ دروغی بهش نگفته بودم ولی میخاستم تو جلسه بعد همشو بهش بگم کاش راجع به کارامون بشتر فکر کنیم مریم خانم

ناشناس اشنا

با سلام منو میشناسی دوست دارم به پیامی که داده بودم جواب بدی خانم مهندس شکوهی

یه زنجانی

سلام داغ دلم رو تازه کردی من هم بعد از حدود هفت سال تحصیل در خارج خونه به زنجان برگشتم داشتم دیوانه می شدم هیچ کاری نمی تونستم بکنم آدم به یه زندگی دیگه ای عادت کرده دوباره باید به یه چیزه دیگه عادت کنی خیلی سخته موفق باشی

Whoops, looks like something went wrong.