خودم کجایی؟!

با نامش

چقدر خوب شد پست قبلی رو نوشتم... به قول چند تا از خواننده ها، انگار با این نوشته خودمو گذاشتم جلو آینه و خوب خودمو نگاه کردم... چی دیدم که بماند!!! اما تاسف خوردم از وجود چنین کسی روبروی خودم تو آینه...

نمی دونم روزگار این بلا رو بر سر من آورد یا خودم بر خودم؟؟؟!!!

اما روزگار اگر با من خوب تا نکرد... منم خیلی خیلی راحت خودمو جلوش باختم،‌ خیلی راحت.... افتادم تو یه مرداب که مدام منو می کشه داخل خودشو تا الان هم فقط یه کمک غیبیه که گذاشته وسطای این مرداب بمونم... می دونم کمک و لطفش هست اما "همت" نه!!! اما "اراده" نه!!! اما خودم نموندم برا خودم که خودم رو بجنبونم و نجات بدم خودم رو ...

دارم دنبال "خودم" تو کوچه پس کوچه های این اطراف می گردم... فریاد می کشم و خودمو صدا می کنم... دریغ از اینکه چشمام بسته است...

اینا که می گم یه سری خزعبلات نیست که بنویسم تا یه پست رو پر کنم... اینا صندوقچه ی دلمه... اینا همش اثر "خودگمشدگیه"

آااااااااااااااااااااااااا ی کجایییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟ می بینی حالمووووووووووووووو؟؟؟

یه قسمت از زندگی آدم وقتی مه آلود می شه... آدمو سردرگم می کنه...

 

/ 14 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امیرحسین

بازم اشتباه نوشتم اه منظورم حرف بوذ ببشید

امیرحسین

اییییییییییییی واااااااااااااااه بازم [وحشتناک][ابرو]

نمی دونم چی بگم من آخر هفته پیش رفتم جنوب رفتم کمی از خاک رو دیدم و حرف هایی که تشنه شون بودم شنیدم خدارو به خاطر چنین سفری شکر میکنم گاهی زندگی یه کم شلوغ میشه گاهی کسی نیست که صداش آشنا باشه مثل "هوا با تن برگ" و بیاد آدم رو نصیحت کنه

دانشجو

ممنون از اینکه نظرم رو با دقت خوندی.[گل]

محمد شمالی

سلام ممنون از شما بابت نظر ارزشمندتون موفق باشین[گل]

فرزانه

سلام مریم جان. خوبی؟ عیدت مبارک! شاید زندگی باهامون خوب تا نکرده باشه اما من از خودت یاد گرفتم که همه چیز رو به خدا بسپارم تا اون خودش بهترین رو برام انتخاب کنه... یادته؟

مرادخانی

سلام..خوبین..دانشگاه خوش می گذره....خیلی خوب بود...