شکر نعمت...

با نامش

وقتی صبح که پامیشی بری سر کار، لقمه های نون و پنیر مامان میشن صبحانت، وقتی صبح بابا می رسونه سر کار و تو راه هم کلی برات دعا می خونه و از خدا واست آرزوی عاقبت بخیری می کنه. وقتی صبح با صدای داداشت از خواب پا میشی که ازت می خواد صبحونه رو دور همی بخوریم. وقتی، وقتی ... همه ی اینا وقتی به چشمم میان که 7سال، هرروز صبحونه خورده یا نخورده، تک و تنها با اتوبوس یا تاکسی می رفتم سر کلاس و بعد از ظهر هم وقتی برمی گشتم مطمئن بودم کسی چشم انتظارم نیست. حالا الان هربار به خودم می گم شاید می تونستم تمام روزهای این 7سال رو تو این نعمتها غرق باشم و از وجودشون لذت ببرم.

اما راستش از اونجا که آدم تا نعمتی داره و قدرش رو نمی دونه ، بعید نیست، این نعمتها رو هم درک نمی کردم. با همه ی اینها، خدایا شکرت که الان، در این زمان و در این مکان می تونم این نعمتها رو حس کنم. الحمد الله

 

/ 4 نظر / 24 بازدید
الی

چیزی که دقیقا امروز ظهر داشتم با خوردن غذای مامان بهش فکر می کردم خدایی از بزرگترین نعمتای دنیان

طیبه

واقعا که همینطوره.

فهیمه

:) مرسی از یادآوری قشنگت

اشنی غریب

بوی باران تازه میاید نکند بوی چشم تر باشد