سلام روزهای بعد از این...

با نامش

ساعت 00:50 صبح روز شنبه، 25دی ماه 1390، روز اربعین حسینی... و من چقدر پرم از حس تازه بودن، نمی دونم چقدر این حس تو من زنده بمونه... اما بعد این مدت حس سردرگمی، بهترین و باآرامش ترین حسیه که می تونم داشته باشم و دوست دارم با ثبتش، اونو زنده نگه دارم.

انگار بعد از مدتها تازه متولد شدم، با حسی پر از زندگی تازه با فکرهای تازه. این حس وقتی میاد سراغت که بتونی تکلیفتو با خودت روشن کنی، اونوقته که تمام دنیا مطابق میل تو پیش می رن. بالاخره مثل اینکه بعد 40 روز، حسین بازم پررنگتر از قبل وجودش رو برام واضح تر کرد، برای منی که به واسطه ی این زندگی پر از رنگ و لعاب، گذاشته بودمش کنار.

امروز نه اول بهاره، نه روزهای بعد از دفاع، نه اول ماه، نه اول سال و نه تولدم؛ اما می تونم زندگیم رو از این روز شروع کنم. زندگی ای که با فکر خودم شروع بشه، با هدف خودم و با عقیده و مسلک خودم. و چقدر این زندگی می تونه دوست داشتنی باشه، و چقدر میتونی با غرور بهش افتخار کنی و حتی اگر جایی مشکلی پیش اومد، کم نیاری.

نرگس جوووون، مرسی که با وبلاگت ، وجود این حس رو تو من زنده تر کردی...

از هدای عزیزم هم تشکر ویژه.... قلب

 

 

/ 4 نظر / 6 بازدید
م.داسار

چه لذت بخش و خوشحال کننده است وقتی آدم میبینه یکی انقدر با روحیه و سرشار از زندگیه. امیدوارم این حس همیشگی باشه و هممون تجربه کنیمش و همراهمون باشه. موفق باشی.

غریبه...

سلام... خوشحالم... امیدوارم کسایی که قصد بهم زدن این حس رو دارن رو شکست بدی و همیشه اینجور خوب بمونی، بدون هیچ تشنج و اضطرابی... [گل]

نرگس

سلام مریم جون... خیلی غیر منتظره بود حضور مهربونت تووی وبلاگم... خیلی خوشحال شدم ،ازاینکه می نویسی و من میتونم بخونمت... از حس دوستیِ دوباره... خوشحالم!

غریبه...

یک قانون همیشه وجود داره... در دسترس که نباشی مشترک مورد نظر میشوی و ساکت که بمانی ،میرود به حساب جواب نداشتنت عمرا بفهمند داری جان میکنی تا احترامشان را نگه داری...