سیلی آبدار!

با نامش

 هرچی بهش گفتم اون چاقو تیزه، بده به من؛ با ناز و نوازش بهش گفتم: بچه ی خوب؛ اون چاقو خطرناکه، ممکنه به دست و صورت و چشمت آسیب بزنی. گوش نکرد. اول با آرامش تو گوشش خوندم. دفعه بعد واسش دلیل منطقی آوردم. بازم تو گوشش نرفت که نرفت. درست مثل این بچه های لجباز. این  بار کمی با اخم و تخم نگاش کردم، بهش گفتم دیگه نمی برمش پارک، بهش گفتم دیگه دوستش ندارم. بازم لجبازی کرد. دیدم داره خطرناک میشه، مدام چاقو رو تو دستش بازی می داد دیگه دلم طاقت نیاورد، حس مسئولیت پذیریم عود کرده بود، اون بچه بود نمی دونست، من که می دونستم ممکنه اتفاقی بیفته... یه سیلی محکم خوابوندم دم گوشش، سرخ سرخ شده بود، اول گریه نکرد، بهم هیچی نگفت، چاقو رو انداخت زمین و رفت تو اتاق. خودم هم گیج بودم، اما مطمئن بودم کار اشتباهی نکردم، اگر اینجا این سیلی رو نمی خورد مطمئنا از این چاقوی تیز سیلی بدتری می خورد که دیگه پشیمونی فایده ای نداشت. می دونستم که از دستم ناراحته اما بالاخره می فهمید واسه چی اینکارو کردم. اون فقط داره زمان اکنون رو می بینه اما من فرداش رو می دیدم. زیاد هم بی علت نزده بودم دم گوشش. آخه دوستش داشتم.

 یه مدتی هست بدجور خدا زده پس گوشم... هنوز سرخیش رو صورتمه، بعید می دونم حالا حالا جاش خوب بشه. اما خوب کرد، خوشم اومد، خودم بودم بدتر از اینا می کردم با این بچه ی لجباز تخس. آخه چندبار به یکی می گن دست نزن خطرناکه؟ چند بار با ملاطفت می گن این کار شاید الانش خوب باشه، اما عاقبت نداره؟ گوش شنوا نداشته باشی باید خوابوند تو صورتش تا بلکه به خودش بیاد.

 -----

تلویزیون برا اومدن ماه رمضون آماده شد: سریالها، فیلمها، تبلیغات و ....

آدمهای دورو برم با تبریک های ماه رمضونی، با روزه های پیشوازشون، با قران خوندنها و مناجات شعبانیه سردادن آخر شعبانی... با دعا و التماس دعاهاشون، با غسل ماه رمضون... با پاک کردن دلاشون، با صاف کردن فکراشون... با مهربونیاشون... با برنامه ریزی های این ماهشون. با دعوتهای افطاریشون و ....

من؟؟؟ اما "من" هنوز "من" موندم. نه رجب برام افاقه کرد نه شعبان... هنوز آماده نکردم خودم رو... هنوز نمی دونم دلم صافه از همه ی زنگارها یا نه... وبلاگم رو می خونم پره از "من"، پره از زمان تلف شده....

اما خدا فراموشم نکرد، اما خدا هنوز دوستم داره، نخواست با همون غفلت یکساله شروع کنم این ماه پربرکت رو. خدا آماده ام کرده واسه این ماه.

آخ خدا ولی عجب سیلی آبداری نثارم کردی... عجب دردی داشت... ممنونم، بلکه کمی به خودم بیام؛ بلکه.

 خداراشکر... و از همه التماس دعا

نماز روزه هاتون قبول درگاه حق

/ 12 نظر / 80 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم.ب

سلام مریمی خوش به حالت.من اصلا آماده ی این ماه نیستم اصلا خیلی بی خبر اومد... التماس دعا... دعا کن پیدا کنم درده از کجاست...

بوی سیب

ای مردم...در اوقات نماز، دستهای خود را به دعا بردارید، زیرا که وقت نماز بهترین ساعتهاست و در این اوقات، حق تعالی با رحمت، به بندگانش می نگرد و اگر با او مناجات کنند، پاسخشان دهد و چنانچه او را ندا کنند لبیکشان گوید و اگر از او بخواهند عطا کند و چون او را بخوانند مستجابشان گرداند.(رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم) [گل]

فرشاد رفیعی

سلام بازم ممنونم که نظر دقیقت راهنماییم کردی. یه کم نیاز به مطالعه بیشتر دارم تا بنویسم و یه کم به کمک شما تا دوباره انرژی بگیرم

فرشاد رفیعی

نمیدونم نیاز به انر}ی دارم تا بنویسم. یه کم توجیهم کن که اگه وبلاگ نویسی رو رها نکنم چه فوایدی داره.

بوی سیب

الهی! رفتار من با تو، چنان است که انگار بر گردنت حق نعمت دارم تو مرا صدا مي زني و من از تو روي مي گردانم... تو بر من، مهر مي ورزي و من با تو نامهرباني مي كنم... تو با من، طرح دوستي مي ريزي و من رد مي كنم... اما اين رفتار ناشايست، تو را از رحمت و لطف به من باز نمي دارد و مانع تقضل و عطايت نمي شود(برداشتی از دعای افتتاح)[گل]

غمزه

سلام وبلاگ جالب ومطالب زیبایی دارید اگر دوست داشتید به وبلاگ مکن هم سری بزنید ودرصورت مایل به اسم غمزه لینکم دهید ومن را نیز با خبر کنید تا من هم شما را لینک دهم http://gamzeh.persianblog.ir/

طیبه

همه چیز دست به دست هم داده تا منو دق بدن.پیام ها نمی ره.اینترنت هم قاط زده.برای همین فقط تونستم بیام پیجت و یه احوالی بپرسم.چه خبر؟

طیبه

سلام.آره واقعا اینکه ماه رمضون شده و من کم پیداموبهت حق می دم.با امروز دقیقا 5 روزه که از دخمه ام بیرون نیمدم. اونقدر تو این 5 روز کتاب خوندم که تو عمرم اینقد نخونده بودم. الان چند روزه که حتی دیگه میبو هم باز نمی شه که بیام آف بذارم.پیامم بهت نمی رسه. یکم قاطی کردم.فکر می کنم بیشترش به خاطر انتظاریه که واسه نتایج دارم.چون رفته رو اعصابم.الان اخبار گفت فردا ساعت 4 عصر نتایج میره رو سایت.امروزم باز اونقد گریه کردم که حد نداره.راستی می خوام پست جدید بذارم اما اینترنت قاط زده.

فرزانه

سلام. خوبي دوست من؟ چه خبرا؟ من هر روز ميام اينجا اما خبري ازت نيست. انگار سرت خيلي شلوغه ... زودتر بآپ...[گل][قلب]

زهرا

من باورم نمیشه خدا بزنه توگوشم اونم طوری که سرخ بشه و جاش بمونه.من خدارو این طوری نمی شناسم. من فک میکنم خدا اگه ببینه من با چاقو بازی میکنم یا یه کاری می کنه که چاقو نبره که بخواد به من ضربه بزنه یا یه کاری میکنه که من فکرشم نمیکنم. چون اون خداس و منو خیلی خیلی دوس داره و هر کاری بخواد می تونه تنجام بده. مگه نه؟