با نامش
بیست و سه سال پیش، نوزدهم بهمن ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت، خانه غوغا بود، همهمه ای برپا شد، دختری قدم به این جهان گشود.
حالا من ، همان دخترک کوچک بیست و سه سال پیش ، بزرگ شده ام. بیست و سه سال از بهار زندگیم را پشت سر گذاشته ام، با تمام پیچ و خم های این دنیا.
می شود حالا، در این روز ، کمی ایستاد و تمام این مسیر آمده را خوب و با دقت نگاه کرد، موفقیتها، شکستها، خنده ها، گریه ها، اشتباهات و و و ... ؛ می شود ایستاد و کمی تعلل کرد و راه پیش رو را، با تمام دانش موجود، مسیریابی کرد. همان کاری که حس می کنم مدتهاست به آن نیاز دارم و انگار آنقدر سرم شلوغ شده است که همین امر حیاتی را هم به تعویق می اندازم. همین است که کمی از خدا مهلت می خواهم کمی در خلأ باشم، و شاید کمی از او دورتر باشم تا از دور ببینمش، حسش کنم و ... فرصت می خواهم کمی آرام بگیرم، سرم را خلوت کنم، بنشینم یکجا و کمی توقف کنم، شاید اینطور بهتر بشود مسیر را پیدا کرد، خودم را پیدا کرد. کمی مهلت خواسته ام که اگر دور شدم، اگر کمی ساکن شدم، اگر کمی بی تفاوت به زندگی نگاه می کنم، برای پیداکردنم بوده ، اما می خواهم او، خداییش را توقف نبخشد، رحمانیتش را قطع نکند، شفایش را از من نگیرد. گاهی شاید لازم باشد دستم را بگیرد، تکانم دهد و پرتم کند آنجا که باید باشم.
ربنا آتنا فی الدنیا حسنه و فی الاخره حسنه، وقنا عذاب النار، واحشرنا مع الائمه الابرار... الهی آمین
----
دوستان مهربان و عزیزم؛ به خاطر تمام لطف و محبت ها و پرس و جوهای این مدت واقعا ممنون، از اینکه حالم را جویا شدید، سپاسگزارم.
از همه دوستان هم که چه از دور و چه از نزدیک، به خاطر روز تولدم شگفت زده ام کردید، ممنون.
سمانه عزیز و آقای دری محترم، به خاطر برنامه ریزی قشنگ و جذابتون هم ممنونم :)
با نامش
می خواهی ببینی میزان صبرم چقدر است؟ یا می خواهی بدانی تا چه اندازه می توانم خوب باشم یا بد؟ می گذاریَم در بدترین شرایط که ببینی چه می کنم؟ آخر سر دیدی که چه کردم؟!
نه، من از آنها نبودم که همیشه تعریفشان را پیش این و آن می کردم، من فقط بلد بودم حرف بزنم، خوب بگویم، بلکه التیامی باشد برای همه؛ من از آنها نبودم که ناامید نشوند، من از آنها نبودم که اگر کم آوردند، اما برای باقی راه کم بگذارند... یادم هست، قدیمها حرفهای جالبی می زدم، اما فقط حرف، خیلیشان را بهم پس می فرستند، شاید راه چاره شود برایم، چه فایده که فقط می دانستم، اما نه از دل؛ من درست برعکس این آدمهای توی قصه ام هستم، راستش قصه هایم را هم دیگر فراموش کرده ام، دفترم را هم؛
یادت هست؟ گفته بودم اگر افتادی چه باید بکنی؟ گفته بودم اگر سنگ های مقابلت زیاد بود چه کنی؟ گفته بودم اگر جایی برای نگاه نداشتی، چشمانت به کجا باشد؟ اینها را گفته بودم واقعا؟!!! من؟!!! چه مضحک...
یکی یکی همه اش را دارم می شنوم، برایم آشناست، بهم می گویی خودت گفتی نا امید نشو، خودت گفتی صبور باش، خودت گفتی : حکمت، رحمت، رحیم، مهربان، غفار، ستار، دلیل، سامع، لطیف...
بهم می گویی نوشته هایت شاهدند، چه کنم که حتی دل خواندن هم ندارم... آن تکه عقل هم که بود، از دست دادم... راستش دیگر باور اینکه حالم خوب باشد، برای خودم هم سخت است... حالا می خواهی این پازل ناقص را چطور تکمیل کنم؟
حتی وقتی می بینم یکهو 4 سفر مشهد برایم جور می شود و نمی توانم یکیش را هم بروم، این پازل را چطور پر کنم، با کدام تکه؟ قسمتم نبود یا عرضه اش را نداشتم؟ سخت است بخواهی تکه های درست پازل زندگیت را پیدا کنی و کنار هم بگذاری، بدون اینکه حتی آخ بگویی و کمی پیشانیت را چین بیندازی. پیشانیم که سهل است من دلم را چین و چروک انداخته ام از بس که تکه های پازلم را اشتباه چیدم. نگو؛ که اینها بودند که میزان صبرم سنجیده شود، نگو که هنوز باید این برگه ی پر از سوالات را جواب بدهم، شمرده ام حتی بیشتر از 5 نمره هم ننوشته ام، برگه ام را بگیر و خلاصم کن، کار من دیگر از این حرفا گذشته که بخواهم با تبصره هم پاس بشوم. فقط بگذار این تعطیلات بین دو ترم را به حال خود باشم، شاید کورسوی امیدی باشد برای خوب شدنم. خودت برایم دعا کن...
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست
با نامش
آدم در دوحال است که چیزی نمی نویسد و نمی گوید: یا اینکه حرفی برای گفتن و نوشتن ندارد و یا اینکه آنقدر حرف برای گفتن و نوشتن دارد که دیگر نمی داند کدام را بنویسد...
حالا هم : حالم خوب است، ولی تو باور نکن!!!
-----------------------
این یکی را هم بگذارید به حساب نجواهای زیرلبی، که هروقت دیگر نمی شود نوشت و گفت، زمزمه می کنم...
غمت در نهانخانهی دل نشیند***به نازی که لیلی به محمل نشیند
به دنبال محمل چنان زار گریم***که از گریهام ناقه در گل نشیند!
خلد گر به پا خاری، آسان برآرم***چه سازم به خاری که بر دل نشیند؟
پی ناقهاش رفتم آهسته؛ ترسم***غباری به دامان محمل نشیند!
مرنجان دلم را؛ که این مرغ وحشی***ز بامی که برخاست، مشکل نشیند
عجب نیست خندد اگر گل به سروی***که در این چمن، پای در گل نشیند
بنازم به بزم محبت که آنجا***گدایی به شاهی مقابل نشیند
«طبیب»! از طلب در دو گیتی میاسا***کسی چون میان دو منزل نشیند
با نامش
پایتخت شور حسینی و دومین قربانگاه جهان اسلام
حسینیه اعظم زنجان

سایت اینترنتی: http:// www.haz.ir
روز 8 محرم الحرام مصادف با جمعه 4دی ماه می توانید به طور زنده عزاداری دسته حسینیه اعظم را از این سایت ببینید
التماس دعا
با نامش
.jpg)
این روزها که همان مسیر همیشگی را از کنار امامزاده صالح می گذرانم، تکیه تجریش و جنب و جوش آدمهایش وادارم می کند که بنویسم...
عاشق که باشی دیگر شب و روز برایت فرقی نمی کند، اینجا و آنجا فرقی نمی کند... می خواهد دور باشی یا نزدیک... اصلا فاصله معنا پیدا نمی کند... آخر عاشقی...
عشق امام حسین که بیفتد به سرت... یادت می رود درس داری، زندگی داری، امتحان داری، پروژه داری.... اصلا مگر خودش که عاشق خدا بود اینها یادش بود؟ مگر وقتی در میان مناسک حج، در صحرای عرفات گفتند که برو ، گفتند که با خانواده برو، یادش بود بچه ی خردسال دارد، جوان دارد، زن دارد... خانواده همراه دارد، حجش نیمه مانده؟؟؟ عاشق که باشی، معشوقت حرفش یک کلام است، نه برایش دلیل می خواهی نه اثبات... نه دنبال بهانه می گردی نه اکراه... آخر عاشقی...
حالا که عشق امام حسین می افتد به سرت...کم کم به ناگاه سیاه پوش می شوی... نه با لباس، از دل... گریان می شوی؛ نه از چشم، از دل.... مشتاق می شوی.... عزاداری حسین که می آید... عوض سکنی گزیدن، شور می افتد به دلت... می خواهی خود را خلاص کنی از این فشردگی دل، می روی به سوی خودش، می شناسیش، رفتنش، جنگش، عزمش، صلابت و استقامتش را کشف می کنی... آنوقت است که دل رنگین می شود در عزایش... دل گشوده می شود به پنجره ای از دریای معرفت.. و تویی که تشنه تر می شوی و همین می شود رمز و راز ماندگاری عشق حسین... همین می شود هربار که از تکیه ها آن هم تکیه تجریش عبور می کنی شور بیشتر می شود، مستی افزون می شود... عشق اوج می گیرد و عاشق می شوی... و آنقدر اوج می گیری که می شوی عاشق خدای حسین...
عاشقان ، لحظه های عاشقی... یاد کنیدم... التماس دعا
با نامش
چقدر خوب شد پست قبلی رو نوشتم... به قول چند تا از خواننده ها، انگار با این نوشته خودمو گذاشتم جلو آینه و خوب خودمو نگاه کردم... چی دیدم که بماند!!! اما تاسف خوردم از وجود چنین کسی روبروی خودم تو آینه...
نمی دونم روزگار این بلا رو بر سر من آورد یا خودم بر خودم؟؟؟!!!
اما روزگار اگر با من خوب تا نکرد... منم خیلی خیلی راحت خودمو جلوش باختم، خیلی راحت.... افتادم تو یه مرداب که مدام منو می کشه داخل خودشو تا الان هم فقط یه کمک غیبیه که گذاشته وسطای این مرداب بمونم... می دونم کمک و لطفش هست اما "همت" نه!!! اما "اراده" نه!!! اما خودم نموندم برا خودم که خودم رو بجنبونم و نجات بدم خودم رو ...
دارم دنبال "خودم" تو کوچه پس کوچه های این اطراف می گردم... فریاد می کشم و خودمو صدا می کنم... دریغ از اینکه چشمام بسته است...
اینا که می گم یه سری خزعبلات نیست که بنویسم تا یه پست رو پر کنم... اینا صندوقچه ی دلمه... اینا همش اثر "خودگمشدگیه"
آااااااااااااااااااااااااا ی کجایییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟ می بینی حالمووووووووووووووو؟؟؟
یه قسمت از زندگی آدم وقتی مه آلود می شه... آدمو سردرگم می کنه...
با نامش
کسی که خوابیده را می شود از خواب بیدار کرد، اما کسی که خودش را به خواب زده، هرگز!!!!!!!!!
خب عزیز دلم وقتی نمی خوای از خواب بیدار بشی، چیکار کنم دیگه برات؟؟؟ دیگه چه راه حلی پیش پات بذارم؟؟؟ تا خودت نخوای، نمیشه...
هروقت خواستی بیدار شی،خبرم کن... راهکارهای زیادی برای بیدارشدنت دارم... اما اگر نخواستی، خواهشا منو هم دعوت به خواب نکن...
چی می شد اگه یک بار هم که شده، از هرکس اوضاع و احوالش رو می پرسم بعد از گفتن الحمدالله، نگه: "هی، بد نیستم!!!"
هممون نسبت به هم مسئولیم، نگاهمون، حرفامون، راه رفتنمون، حرکاتمون، و خلاصه نسبت به همه چیز... یادمون نره!!!
......
در ضمن:
از اینکه با پیامها، کامنتها، تلفنها و از همه مهمتر حضورتون، در سبک شدن غم این عزا یاریم دادید بسیار بسیار متشکرم،انشالله در شادیهاتون جبران کنم...
با نامش
وقتی عزادار عزیزی می شوی، وقتی خبر از دست دادن عزیزی را می شنوی... دنیا معنی اصلی خودش را برایت روشن می کند، بی وفا...
هر سال عید که می آمد روز دومش باید خانه ی "عمه" می گذشت، کنار سفره هفت سین و تمام آجیل و تخمه های شب عید... پرتقال ها و سیب های درشت که جدا جدا در ظرف چیده می شد و مجبور بودی حتما از هرکدامشان دوتا بخوری وگرنه عمه بود که ناراحت می شد... تنها که بود، سینی چای را خودم می آوردم، میوه ها را خودم تعارف می کردم... می شدم میزبان خانه ی عمه که یک موقع بلند شدن و نشستن اذیتش نکند... موقع رفتن همیشه منتظر بودیم بالاخره عیدیهایمان را قایمکی بهمان بدهد و آخر سر یک ماچ آبدار و تبریک پشت سر هم عید...
اما امشب فکرم مانده به عید سالی که در پیش است... چه کنم؟؟؟ خاطرم فشرده می شود وقتی تک تک این خاطرات را در ذهنم، آن هم تنها، در یک شهر غریب طی می کنم... به ناگاه اشک است که می ریزد کمی آرامم کند، باز یادم می افتد و می چکد و می چکد...
آااااااای عجب دنیایییییییی....
دورم از غوغای خانه ی عمه... وقتی همه ی خبرها را با پیامک می فهمم که نمی خواهم با کسی به خصوص پدرم تلفنی صحبت کنم، دورم از سنگینی نبود عمه در خانه... اما دلم بدجور سنگینی می کند از نبودش در میانمان... هرچند مدتها بود انتظار رفتن می کشید، تنهایی و جدایی از همسرش، که دوستش می داشت، مدتها بود روحش را آزرده بود، هرچند لب به شکایت نگشوده بود... مریضی اش همه اش بهانه بود... او همراهش را می خواست که ترکش کرده بود... حالا روحش شاد است و من این را خوب حس می کنم... گریه ام از سر فقدانیست که گوشه ی قلبم ایجاد کرده و گرنه خودش آسوده است ...
روحش شاد و یادش گرامی
با نامش
اصولا می گن آدمها، سرشت و طبیعتشون این هست که به سوی کمال می شتابند. یعنی نیاز دارند بالاخره خودشون رو کامل کنند تا فطرتشون دست از سرشون برداره و حس کمال جوییشون رو جوابگو باشن. با این حساب در همه جا و به هر طریقی به دنبال این گمشده اش می گرده... این مورد چیزیه که اثبات شده و همه قبولش دارند.
اما مشکل جای دیگه ایه: اولا اینکه آدمها ندونن کمالشون چیه؟ ندونن خود کمال چیه؟ به مفهوم دیگه اینکه ندونن در چه صورتی به کمال می رسند... دوما اینکه ندونن چطوری به این کمال برسند. حالا وقتی جواب این سوالا رو پیدا نکنن، یا به تعبیری نرند دنبالش، یا شاید هم از سر تنبلی این کارو نکنند -نمونه اش خودم- مثل یه توپ تنیس در یه اتاق محبوس، می مونند. یعنی اینکه چون توپ تنیس، پتانسیل جهش در وجودش هست، اگر راه خروج از اتاق رو پیدا نکنه، مدام خودش رو به در و دیوار می کوبه.
آدمها هم یکجوری باید این فطرتشون رو کامل کنند و وقتی ندونن چطور، یا کجا، می شن مثل همین توپ تنیس. اونقدر خودشون رو به در و دیوار دنیا می کوبن که درنهایت اگر شانس آوردن یه راهی پیدا می کنن و اگرنه عمرشون به سرانجام می رسه.
اینجور آدمها زیاد دور از دسترس نیستند...یکیش خود من... می ترسم اونقدر بکوبم خودمو اینورو اونور که آخر کار... می ترسم نتونم راه خروجی رو درست پیدا کنم و اشتباها از پنجره بیفتم بیرون، می ترسم این خلا ناشی از نقصان رو جور دیگه و البته خدای ناکرده اشتباه پرکنم... از همه ی اینها می ترسم و بازهم تنبلی می کنم تو جستجوی واقعیت... دنبال یه راه درست می گردم.. شاید این وبلاگ با نظرات خواننده هاش یه راهی باشه... اینطور نیست؟
. . .
اینبار شروع که می کنم، در دلم می گویم "بسم الله" و بعد جمله ی اول هر نوشته ام -بانامش- را حذف می کنم... می ترسم نوشتنش شده باشد یک عادت و این عادت بشود تکرار و یادم برود برای چه می نوشتمش، یادم برود از عمد می آوردمش بالای نوشته ام که او باشد نظاره گرم، که مبادا چیزی بنویسم که نباید! حس کرده بودم شده یکجور عادت... و حالا نمی نویسمش که ترکش کنم اگر عادت است...
خیلی وقت است ننوشته ام، از "دل" ننوشتم... مدام حرفها از دلم می آیند به مغزم و نقش می شوند چون کلمات، اما راهی پیدا نمی کنند که بنشینند روی این کاغذ سفید و خط خطیش کنند که شاید بتوانم اینجا هم بیاورمشان... شلوغی که دور آدم را می گیرد انگار می افتی در یک جریان، که اختیارت کمتر دست خودت است و این بد است، اگر یکهو این جریان بایستد و برگردی و ببینی راهی آمدی که قصدش را هم نداشتی... این یعنی فراموشی، این یعنی به ناخودآگاه خودت را گم می کنی و و و ....
مدتی است از چند چیز رنجور شده ام:
گاهی می رسی به جایی که دوست داری پایت را بگذاری روی هرچه انسانیت است و حتی به روی خودت هم نیاوری احترام یعنی چه؟ وقتی می بینی کوتاه آمدنت را، راحت گذشتنت را با چه چیزی جواب می گیری؟ وقتی می بینی انسانیت را از کدام زاویه نگاه می کنند... وقتی اخلاقیات را با قیافه ات، با پوششت، با ظاهرت رقم می زنند، وقتی ، وقتی و خیلی وقتهای دیگر... دیگر چه می توانی بکنی؟
بگذریم.... آخرش هم "تو"
دیدن روی تو را دیده جان بین باید ***وین کجا مرتبه چشم جهان بین من است
با نامش
یکی از دوستان وبلاگ که لطف می کنند و مطالب رو خیلی دقیق می خونند، برای وبلاگ یک متنی نوشتند که از من خواستند اینجا بیارمش ((البته شاید به این خاطر بوده که این وبلاگ مدتیه به خاطر زیاد بودن مشغله ی بنده خیلی سوت و کور شده))
و اما متنشون:
سلام، امیدوارم حال همگی خوب باشه. راستش امروز قصد دارم یه داستانی رو نقل کنم با این تفاوت که من فقط نقل می کنم و دست نوشته ی خودم نیست، دوست دارم نظرات شما عزیزان رو بدونم، اگر همگی نظر بدین ممنون می شم.
منقول است که حضرت عیسی (ع) را روزی در بیابان باران شدیدی گرفت در جست و جوی پناهی بود تا رسید به مکانی که شخصی در نماز ایستاده بود و اطراف او باران نمی آمد. آنجا ایستاد تا آن شخص از نماز فارغ شد.
عیسی (ع) به او فرمود: بیا دعا کنیم باران قطع شود.
آن مرد گفت: من چگونه دعا کنم حال آنکه چهل سال است که در این مکان به عبادت مشغولم که خداوند توبه ی مرا قبول فرماید، ولی نمی دانم که خدای تعالی قبول فرموده یا نه، از خدا خواسته ام که اگر از گناه من درگذشت، یکی از پیغمبران خود را به اینجا بفرستد.
عیسی (ع) فرمود: توبه تو قبول شده که من عیسی پیغمبرم، اما بگو تو چه گناهی کرده ای؟
گفت: روزی در تابستان بیرون آمدم هوا به شدت گرم بود، گفتم: عجبا چه روز گرمی است، همین سخن گناه من است!
حالا ما کجای کاریم که به هر کار خدا ایراد می گیریم و اعتراض می کنیم و ناشکری و.... و حتی 1 ثانیه هم به فکر استغفار نیستیم. (حالا این که خوبه تازه طلبکار هم هستیم!)
با نامش

...
...
...
... و اگر بدانی نوشته ات آزار می دهد کسی را... و اگر بدانی نوشته ات آرام نمی کند دگر بار تو را... و اگر بدانی اینجا کلمات را می جوند که نه معنی خودش بلکه معنی نهایتش را بگیرند.... و ووو...
سه نقطه ها بهتر می نشینند روی این صفحه ی سفید، تا اینکه بخواهی بنویسی که ... که ... که چه؟؟؟؟
فقط یادم باشد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را... حرفی نزنم که به کسی بربخورد... باشد...
با نامش
با هزار دقت و توجه از خیابون در حال رد شدنی که یکهو یک راننده ی ... با سرعت فراوان طوری از کنارت رد می شه که بادش تو رو به لرزه می اندازه ... "آقا؛ حواست کجاست؟ چرا توجه نمی کنی؟ دارم از خطوط عابر پیاده رد می شم، خوبه بهت گفته بودن اینجاها سرعتتو کم کنی..." خلاصه شروع می کنی به داد و بیداد که چی؟ اینکه حقوقت رو رعایت نکردن...
حالا جناب یا سرکار خانم محترم؛ تو که فریادت بلند میشه وقتی من راننده از خطوط عابر پیاده با سرعت رد می شم، تا به حال چند بار ایستادی تا چراغ قرمز بشه و بعد رد بشی؟ تا به حال چند بار شده به پل عابر پیاده بی توجهی کنی و از خیابون رد بشی؟ خودتم یادت هست حقوق راننده رو رعایت کنی؟
جناب یا سرکار خانم محترم؛ تو که بلدی مدام غر بزنی که این چه وضع حمل و نقل شهریه، تا بحال شده درست حسابی سوار اتوبوس بشی... شده بشینی و چیزی رو صندلی هاش ننویسی، شده یه چیزی بخوریو آشغالشو همونجا نندازی؟ تو که مدام منتظری شهرداری حقوقتو رعایت کنه، چند بار حقوق شهروندای دیگه رو رعایت کردی؟؟؟ چند بار؟
جناب یا سرکار خانم محترم؛ تو که وارد یه محیط عمومی می شی، می دونی چطور حقوق دیگران رو رعایت کنی؟ بلدی بلند بلند با موبایلت حرف نزنی؟ بلدی مراعات حال بقیه رو بکنی؟ می تونی بچه ی شیطونت رو واسه چند دقیقه رو بغلت نگه داری؟ اینا حقوق دیگرانه، حتی اگه تو قانون جامعه نوشته نشده باشه و واسش جریمه تعیین نشده باشه...
چند بار یادت مونده منم حق نفس کشیدن دارم، وقتی میام میشینم پارک به خاطر فقط بیکاریم نیست، اومدم از فضای سبزش استفاده کنم، چرا میای میشینی کنارمو مدام دود سیگارتو می کنی تو حلقم؟ تا حالا یادت مونده منم حقوقی دارم؟
جناب یا سرکار خانم محترم؛ جون هرکی دوست دارید بی خیال این سیگار بشید، باور کنید وحشتناکه تحمل بوی دودش... اونم وقتی نشستی تو پارک و داری حض می کنی از تمام فضای سبزش... تو که دوست داری حقوقت رعایت شه، حقوق بقیه رو رعایت کن...
------
راستی نمازخونه پارک ملتو خراب کردند!!!!!!!!
پنجشنبه دوهفته پیش جشن نیکوکاری بود!!!
در جامعه ی اسلامی زندگی کنیم و در پارک بزرگی مثل ملت نمازخانه نباشد؟!
در جامعه اسلامی زندگی کنیم و هنوز که هنوز است، نیازمند داشته باشیم؟!
حالا باتوجه به دو حالت بالا، برای من "جامعه اسلامی" رو تعریف کنید!!!
با نامش
میدان قدس را به سمت خیابان شریعتی پایین می آیم، گاهی دستم مشغول وسایل است و گاهی هم سبک قدم برمیدارم... گاهی پرم از فکر که لبریز می شود و دیگر نمی دانم چطور جمعش کنم، گاهی هم برای فرار خودم را مشغول می کنم به ویترین مغازه ها که برای خودشان دنیایی دارند خوش آب و رنگ... اما چشمانم یادشان نمی رود از هر خیابان فرعی که عبور می کند، مراقب باشد که خیابان شهید موسیوند را رد نکند... می داند اگر اینجا دقت نکند و یکی از این خیابان ها را که تعدادشان هم کم نیست را از قلم بیندازد، باید دوباره برگردد... یادم می اندازم چند بار در زندگی اینقدر دقت داشتم که تمام مسیر عبور به سمت مقصدم را تک به تک چک کنم که مطمئن باشم راه آمده درست بوده و دیگر لازم نباشد برگردم و مسیرم را اصلاح کنم که البته در خیلی از موارد دیگر اصلا فرصت اصلاح هم به آدم داده نمی شود... راستش دقیق یادم نمی افتد چند بار، اما دوست دارم بعد از این اگر احیانا خیابان شهید موسیوند را پیدا نکردم علتش بی توجهی و بی دقتی من نبوده باشد، بلکه فقط علتش این بوده که نام خیابان را تغییر داده اند...
برای رسیدن به این روز می خواهم از خدا، یک زنگ بیدار باش بلند که از خواب غفلت بیدارم کند...
------
به خاطر مشغولیتهای این مدت، آپدیت وبلاگ کمی به تاخیر افتاد که از همه دوستان عزیز عذر خواهی می کنم به خصوص کسانی که منتظر بودند که از وبلاگشون بازدید کنم. انشاالله که بتونم جبران کنم.

