چشم به راه...!ا
پروردگار نه براي خورشيد وماه بلکه براي دسته گلهايي که برايمان مي فرستد چشم انتظار پاسخ است. رابيندرانات تاگور
با نامش امشب هم که اومد یادم افتاد وبلاگ شده 5 ساله، من 26ساله، تو ... ، اینو دیگه فراموش کن، مثل همه ی چیزهایی که فراموش شد. امشب شب آرزوهاست، بازم خیلی فکر کردم آرزوهام چیه، حرفام چیه، خواسته هام چیه. نداشتم، ندارم، شاید تو آینده داشته باشم، شایدم خوب نگشتم. تو یک ماه بعد از دفاع فقط وقت می مونه واسه استراحت و کمی مرتب سازی و تازه به خود اومدن؛ فعلا وقتی نشده آرزوهامو سرو سامون بدم. خواستم از شب آرزوها بنویسم دیدم تکراریه، اما یه سوال جدیدا اومده تو ذهنم: "داشتم فکر می کردم هر ملتی با هر سیاستی که داره می چرخه بالاخره عیب ها یا خوبی هایی داره. ملت امریکا یا به اصطلاح ملت کفر یک جور، ملت اروپا یک جور دیگه، ملت ژاپن و چین بر یک اساس، ملت افریقا واسه خودش، ملت عربستان و یمن و اردن و لبنان و همه ی اینا هم تقریبا به یک شیوه اداره می شن. ملت ما هم به شیوه ی خودش. در واقع همشون بر اساس یک تفکر که حالا این تفکر می تونه واسه یه شخص، یا می تونه مربوط به تفکرات گروهی از اشخاص و یا شاید هم بر اساس یک دین باشه. ملت ما یکی از همین ملتهاست که ادعا می کنه بنا به قانون اساسی و در واقع با یک دموکراسی هدایت می شه و قانون اساسی اون بر اساس دین اسلام بنا شده. این وسط سوالی که می مونه اینه که مشخصه که بالاخره ممکنه در اداره ی هر کشوری معایب یا محاسنی وجود داشته باشه، ملت ما هم یکی از اونا... اما ما ملتی هستیم که ادعا می کنیم اداره ی کشور بر اساس قوانین اسلامه، قوانینی که در تکمیل همه ی قوانین به وجود اومدند و در واقع تا حد زیادی نقصان قوانین دیگر رو نداره. قانونی که بالاتر از اون وجود نداره؛ اما آیا واقعا نتیجه اینطور بوده؟؟ به نظر چی غلطه؟ قانون موجود؟ نحوه ی اجرای اون؟ یا مجری این قوانین؟" الان شاید بشه دو تا آرزو کرد که همه ی آرزوها رو برآورده کنه: آمادگی هممون واسه فرج امام زمان و سر انجام فرج امام زمان به امید روزی که آرزوهامون با یاری حق به واقعیت تبدیل بشن. خیلی التماس دعا با نامش وقتی صبح که پامیشی بری سر کار، لقمه های نون و پنیر مامان میشن صبحانت، وقتی صبح بابا می رسونه سر کار و تو راه هم کلی برات دعا می خونه و از خدا واست آرزوی عاقبت بخیری می کنه. وقتی صبح با صدای داداشت از خواب پا میشی که ازت می خواد صبحونه رو دور همی بخوریم. وقتی، وقتی ... همه ی اینا وقتی به چشمم میان که 7سال، هرروز صبحونه خورده یا نخورده، تک و تنها با اتوبوس یا تاکسی می رفتم سر کلاس و بعد از ظهر هم وقتی برمی گشتم مطمئن بودم کسی چشم انتظارم نیست. حالا الان هربار به خودم می گم شاید می تونستم تمام روزهای این 7سال رو تو این نعمتها غرق باشم و از وجودشون لذت ببرم. اما راستش از اونجا که آدم تا نعمتی داره و قدرش رو نمی دونه ، بعید نیست، این نعمتها رو هم درک نمی کردم. با همه ی اینها، خدایا شکرت که الان، در این زمان و در این مکان می تونم این نعمتها رو حس کنم. الحمد الله با نامش سر کلاس سیستم عامل داشتم قسمت انواع زمانبندی ها رو به بچه ها توضیح می دادم: زمانبندی FCFS: زمانبندی ای که به صورت انحصاری پیاده سازی می شه. اولین کاری که وارد سیستم میشه، همون اول هم پردازنده در اختیارش قرار می گیره. راحت و آسون پیاده سازی میشه. هیچ سیاست خاصی نداره و کاری هم نداره کار بعدی کوتاه تر از کار اولیه، یا اینکه ممکنه کار دومی مهمتر باشه. اما یه مزیت داره و اینکه مطمئنی در هر صورت همه ی کارها انجام می شن. زمانبندی round robin: یه نوع زمانبندی غیر انحصاری؛ یعنی پردازنده تا یک زمان خاصی در اختیار کارهاست و برای اینکه به همه کارها رسیدگی بشه، پردازنده بعد از این زمان به کار بعدی واگذار میشه،حتی اگه کار به طور کامل تموم نشه؛ اما در چرخه بعد ادامه ی کارها انجام میشه. واسه همین یه زمانبندی عادل و منصفیه، به همه نوع کار چه از نظر طولانی بودن و چه از نظر اهمیت رسیدگی می کنه. کمی پیاده سازی این زمانبندی دشواره اما این زمانبندی هم این مزیت رو داره که همه ی کارها در نهایت انجام میشه. اینها رو گفتم و دیدم بعضی ها خیلی خوب متوجه نشدن؛ براشون ، برنامه ریزی روزانه رو مثال زدم... همه رو که گفتم، خیلی فکر کردم که ببینم برنامه ریزی روزانه ی من از چه مدلیه؟ انحصاری؟ غیر انحصاری؟ عادل؟ مطمئنم که همه ی کارها در نهایت انجام میشن؟؟؟ واقعا کدوم؟! با نامش یه بار دیگه کار پایان نامم رو واسه علی ارائه کردم؛ بهش از شبکه عصبی، تک تک نرون ها، اتصالات سیناپسی و اینکه اینها دقیقا شبیه سازی شبکه های عصبیه مغزه، گفتم. گفتم نوع یادگیری در انسان با آموزش و تجربه و تکراره. برخلاف یادگیریهای معمول که تو کامپیوتر داشتیم که باید تمام موارد رو براش لیست می کردی تا بدونه چیکار کنه، و وقتی با یه مورد جدید برخورد می کنه دیگه براش دستور العملی نداره. براش گفتم که حالا این شبکه عصبی به درد خیلی از کارا می خوره، و مهم اینه که ساختارش رو درست انتخاب کنی تا بتونه درست برات تصمیم گیری کنه. می گفتم داخل هر نرون یه تابع فعالسازی تعریف می شه که این تابع رو می تونی هرچیزی انتخاب کنی، معمولا تابع سیگمویید، یا گوسین یا اصلا گاهی تابع خطی حساب میشه. اما اینکه چطور انتخاب بشه می تونه تو بهره وری شبکه عصبی تاثیرگذار باشه. اما گفتم که از همه مهمتر اون وزنهای سیناپسیه که در طول آموزش طوری تغییر می کنند که شبکه عصبی به بهترین شکل آموزش ببینه. گفتم حتی اگه تابع نرونها هم خوب نباشن اما وزنهای سیناپسی اگر خوب آموزش ببینن می تونن کمبود اونا رو جبران کنن. همه ی اینا رو که گفتم علی مثال خوبی زد: میگفت پس میشه گفت که نرون ها همون "استعداد ذاتی" آدمها حساب می شن، وزنهای سیناپسی هم "تلاش و پشتکار" اونهاست. که حتی اگر شخصی از ابتدا استعداد ذاتی زیادی نداشته باشه، اما اگر تلاش و پشتکار فراوونی داشته باشه می تونه این نقصان رو جبران کنه. واقعا هم همینطوره ... برم کمی وزنهای سیناپسیمو تقویت کنم با نامش 12:54 دقیقه صبح روز 7 اردیبهشت 91 بالاخره تموم شد، یه دوره ی دیگه ای از زندگی هم تموم شد، هرچند مطمئنم شروع یه زندگیه خوبه، یه زندگی پر از تلاش، پر از فکر و پر از هدفهای جدید که تازه تو سرم شکل گرفتند. تموم شد، همه ی سختیهایی که باهاشون درگیر بودم و تمام ذهنم رو پر کرده بودند تموم شد؛ بابا اصطلاح جالبی داره که خیلی دوسش دارم: همیشه آخر حرفها و دعا کردناش می گه "خدا آخر عاقبت همه رو به خیر کنه" چه دعای دلنشینی... مثل مزه ی آخرین غذایی می مونه که می خوری، صدتا بادوم تلخ هم خورده باشی، آخرش با یه کشمش شیرین و خوشمزه، همه ی مزه ها تبدیل به شیرینی می شه. آره، خداروشکر، تموم شد با شیرینی عاقبت به خیری... و خدایا شکرت، از تمام صبری که این مدت برام مهیا کردی، از تمام سکوتی که بهم هدیه دادی، از تمام خنده های پس گریه ها، از تمام شادی بعد از دلخوریها، از خورشید پس از باران، از تمام بودنها بعد از نبودنها... خدایا ؛ الحمدلله الذی برای همه چیز برای صبری که به خاطرم داشتی، از تمام فرصتی که برام مهیا کردی، از تمام فهم و شعوری که در اختیارم گذاشتی. بخاطر تمام نعمتهایی که دادی، از دوستای خیلی خوب، خانواده ی خیلی خوب و از همه مهمتر چشم و دل باز که بتونم اینا رو ببینم و ازت تشکر کنم و حالا بعد این تموم شدنها، کافیه بشینی و تمام لحظه هایی که پیش روت گذشتن رو بالا و پایین کنی، راستش مهمترین داستانی که این وسط برام بجا موند: "آدمیت" بود؛ "آدمیت" ، وجود یا عدم وجودش، و اینکه چقدر براش زحمت کشیدم یا نکشیدم؛ یا اصلا می تونم بگم، با تمام رویدادها "آدم" بودم یا نه؟؟؟!!! سوال سختی شاید نباشه اما جواب سختی داره. خیلی مهمه بتونی جواب این سوال رو بطور عملی دریافت کنی، اونموقع است که به قطعیت بالایی می رسی. فکر می کنم تو این مدت خیلی خوب معناش رو درک کرده باشم. امیدوارم بتونم به لطف خدا بکار بگیرمش ---- پ.ن: راستی سال نوتون مبارک با نامش
17روز از اول سال می گذره، و من امروز بالاخره تونستم متن پایان نامه رو برسونم دست استاد که مطالعه کنن. تا قبل این همش فکر می کردم اگر این زمان برسه چه حس خوبی می تونستم داشته باشم. الان درست همین زمانه و من این حسی رو که فکر می کردم رو نمی دونم چرا درک نکردم، برعکس کمی گیج و گنگم. شاید به خاطر هواست، شاید به خاطر رخوت حال بهاره، شاید... نمی دونم شاید ... --- - اگر برای سال نو هیچ چیز جدیدی نداشتم، شاید هنوز "نو" نشده باشم! - پایانه ی نامه ی عمر ... با نامش کوران برفه و همه جا رو مه گرفته، هوا سرده ، خیلی سرد. هواشناسی اعلام کرد: هوای زنجان 25 درجه زیر صفر یکی از آرزوهای امشبم که دوست داشتم شب تولدم برف بباره، بشینم کنار پنجره و به آسمونِ سرخ شده خیره شم و دونه های برف رو بشمارم. این یکی از آرزوهام که برآورده شد... امشب ساده و خلوت برگزار شد، برخلاف چیزی که فکر می کردم، اماااا... به یادموندنی شد، خیلی، ساده بود، اما پر بود. پر از حس قشنگِ بودن: وقتی بابا دفتر 25 سال پیشش رو میاره و بهم نشون می ده که 19 بهمن رو به عنوان تولد دخترش، نوزادی که چشم انتظارش بوده، ثبت کرده و این چقدر برام با ارزشه، با ارزش تر از هر هدیه ای که می تونستم امشب بگیرم. اینکه یکی از روزهای خدا به اسم من ثبت شده و اینو بابا تو دقترش یادداشت کرده. باباجون ، از هدیه ی زیبات ممنونم وقتی مامان از 1ماه پیش شروع کرده به بافتن یه ژاکت قشنگ و حالا که تولدمه و هوا هم حسابی سرده، تنم می کنه؛ ممنون مامان جونم، تک تک انگشتاتو لبریز بوسه می کنم، به تعداد دونه هایی که انداختی قربونتمممم وقتی دو تا برادر، با همه ی مشغلشون، خیلی خوب معلومه که تاریخ فردا رو تو یادشون حفظ کردن و به بهانه های مختلف یادم می اندازن که فردا 19امه، ازشون واقعا ممنونم وقتی دوتا زن داداش که بیشتر حکم خواهر رو برام دارند، کنارَمن، باهام می خندن و بهم مهربونی هدیه می دن، از شما هم سپاس وقتی می شینم پیش همشون و هر کدوم خاطره ای از 25 سال پیش، از همین شب، وقتی که چشام رو به این دنیا بازکردم، تعریف می کنن، وقتی دوستای مهربوووونم از دور و نزدیک اس ام اس ها و پیام های تبریک برام می فرستن، واقعا مرسی انگار دنیا رو بهم می دن، انگار امشب تمام هدیه های خداوندی برای من شدند. اونقدر این جمعمون گرم میشه که یادم میره هوا سرده... خدایا این گرمای مجلسمون رو به تو سپردم، تو هر دمایی که می خوایم باشیم، خودت گرمترش کن، به جرات می تونم بگم امشب خدا شادی واقعی رو بهم هدیه کرد به خاطر همه ی هدیه های قشنگِ امشب ممنوووووووووووووووووونم خدااااا با نامش برف که آمد خواستم به روال فروغ بنویسم یا به سبک مشیری. اما نه حس فروغ را داشتم نه آن عاشقانه ی مشیری. این من بودم که می خواستم بنویسم. منِ عاشق زمستان و برف. که به یاد خاطرات کودکی ، یک شب برفی سرد بنشینم پشت پنجره ی اتاقم و مدام زل بزنم به کورسوی چراغی در کوچه که اثبات کنم که هنوز برف می بارد، هنوز می بارد این برف، که بنشیند بر دل زمین و سفیدش کند از هرچه سیاهی است؛ که اثبات کنم هنوز سفیدی ای هست ، هرچند به اندازه ی یک تابش آفتاب که آبش کند این سفیدی خیره کننده را. برف که آمد نشسته ام پشت پنجره ی زمستان گاه گاهی سرکی می کشم به حیاط. می دوم به خیال ردپایی که می گذارم برجای گوییا می دوی به دنبالم سریعتر می دوم ، تو هم سریعتر می دوی کمی که بگذرد، آفتاب که بیاید برف می رود، ردپایم می رود، تو هم می روی من همچنان می دوم، آفتاب زمستانی با من که بد باشد با تو که خوب است، آخر من همچنان هستم و می دوم باقی عکس ها در ادامه ... با نامش ساعت 00:50 صبح روز شنبه، 25دی ماه 1390، روز اربعین حسینی... و من چقدر پرم از حس تازه بودن، نمی دونم چقدر این حس تو من زنده بمونه... اما بعد این مدت حس سردرگمی، بهترین و باآرامش ترین حسیه که می تونم داشته باشم و دوست دارم با ثبتش، اونو زنده نگه دارم. انگار بعد از مدتها تازه متولد شدم، با حسی پر از زندگی تازه با فکرهای تازه. این حس وقتی میاد سراغت که بتونی تکلیفتو با خودت روشن کنی، اونوقته که تمام دنیا مطابق میل تو پیش می رن. بالاخره مثل اینکه بعد 40 روز، حسین بازم پررنگتر از قبل وجودش رو برام واضح تر کرد، برای منی که به واسطه ی این زندگی پر از رنگ و لعاب، گذاشته بودمش کنار. امروز نه اول بهاره، نه روزهای بعد از دفاع، نه اول ماه، نه اول سال و نه تولدم؛ اما می تونم زندگیم رو از این روز شروع کنم. زندگی ای که با فکر خودم شروع بشه، با هدف خودم و با عقیده و مسلک خودم. و چقدر این زندگی می تونه دوست داشتنی باشه، و چقدر میتونی با غرور بهش افتخار کنی و حتی اگر جایی مشکلی پیش اومد، کم نیاری. نرگس جوووون، مرسی که با وبلاگت ، وجود این حس رو تو من زنده تر کردی... از هدای عزیزم هم تشکر ویژه.... با نامش این روزها، روزهای غریبیه... مثل مزه ی ملس، داره سخت و آسون می گذره... باید بگذره، اما می دونم یه روز دلم واسه همینجاهاش تنگ می شه :( با نامش مامان همیشه میگه: " گاهی بهتره شرایط و فرصتی رو فراهم نکنی تا بخوای درددل کنی، وگرنه سنگ رو سنگ بند نمیشه؛ خیلی وقتها سکوت بهترین و آرام بخش ترین چیزیه که تو دنیا پیدا میشه، حتی اگه داری از درون کاملا خورد می شی" حالا این جملشو خوب درک می کنم با نامش رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند نتیجه تفال : با نامش وقتی بعد از سه سال برمی گردم و تمام خاطرات نوشته شده رو کاغذ رو می خونم، تازه می فهمم چه گذشته بر سرم. چی بودم و چی شدم انگار یکی دیگه بوده که اینا رو نوشته و چنین روزهایی رو داشته. یادش بخیر باورم نمیشه این من بودم که اینطور فکر می کردم، اینطور حرف می زدم، این کارها رو می کردم. واقعا باورم نمیشه فکر نمی کردم یک روز بتونم به همین راحتی روی هرچیزی که برام مهم بود، پا بذارم و خیلی راحت از روشون رد شم بدون اینکه ذره ای اذیت شم هنوز هم ندونستم علتش رو ، بعید می دونم با معرفت و بصیرت الان هم دیگه بهش برسم. تف به این زندگی، تف.. که چقدر راحت آدمها رو به خودش و مرامش عادت می ده بدون اینکه حس بکنی داری تغییر می کنی، مثل اون قورباغه ای که آروم آروم تو آب روی اجاق می پزه، بدون اینکه بفهمه داره پخته میشه. فکر می کنم بشه برگشت و همه چیو روبراه کرد، اما دیگه با کدوم اراده؟ با کدوم توان؟ با کدوم همت؟ اونم منی که خیلی خوب پخته شدم. کاش دنیا به آدم مهلت می داد، کاش لحظه ای می ایستاد تا خودمو پیدا می کردم.... بعد 2 سال اولین باریه که دوباره دلم شکسته، اینو می شه از نوشتم خوب فهمید، نوشته ای که بدون هیچ فکری، خیلی راحت رو کاغذ می یاد. شاید دل شکسته هم نعمتیه که به هرکس نمی دن... دوست دارم بارها نوشته های اون سالها رو بخونم و با اینکه هربار اذیتم می کنه ، اما خیلی خوب تکونم میدن، شاید بانی بشن و من سست اراده رو به خودم بیارن. انشاالله... ---- پ.ن: هنوز هم یادش بهم خلوص و آرامش میده با نامش بالاخره این دو سال ارشد هم یه جورایی تموم شد. هرچند این دوسال به اندازه ی چهار سال لیسانس خیلی وابسته نشدم و اکثر روزهام رو تو خونه گذروندم، اما خب، هرچی باشه حتی اگه دل آدم هم از سنگ باشه، اما وقت جدایی از دوستایی که بیشتر اوقات زندگی رو، تو بدی و خوبی باهاشون گذروندی، به این زمان که میرسی، میشکنی و دلگیر می شی... و انگار دنیا برات قسمت میشه، و هر تکه اش با قسمت خودش می ره یه گوشه ی این دنیا و خدا می دونه قسمت هرکی چی می تونه باشه. سیمین: بعد از رقیه، یه جورایی مسئول خوابگاه حساب می شد، دانشجوی عمران، اهل مشهد، و متاهل یک هفته ای، دیگه بچه ها رو از مهر همراهی نمی کنه و گویا ساکن شاهرود میشه. پریسا: شاگرد اول دانشگاه و خوابگاه، دانشجوی دقیق و حساس مهندسی پزشکی، دانشجوی دکتر جعفری و یکه تاز درس و تحصیل، این چند روز به دنبال خوابگاه برای مهر و نگران جواب نگرفتن کد! هنوز داره تنها این راهها رو طی می کنه. دکتر فاطمه: دختر جدی و در عین حال شوخ خوابگاه، وارد سال چهارم دکترای ریاضی می شه. و به همین خاطر هنوز ساکن خوابگاه قیطریه است، هرچند تو اعتصابات خوابگاه تابستونی ، بچه های ارشد رو خیلی همراهی کرده بود. شادی: 66ای ، شاد، عمرانی و مشهدی. همسایه ی دست راستی ما. تو ماجرای اعتصابات مسئولیت آب رو برعهده داشت، گویا گرایش ارشدش هم "آب"ه. گویا آذر قصد دفاع داره، و دنبال خوابگاه مهره. زینب: بچه ی دم دفاع ، ارشد ریاضی. طی اعتصابات و تو سکونت سه روزه ی خوابگاه خودگردان به آشنایی رسیدیم. کسی که برای خوابگاه تابستون زحمت زیادی کشید. با اینکه دفاع می کنه و دیگه خوابگاه نمی گیره، اما همچنان ساکن تهران. و در نهایت هم در تب و تاب نتیجه گیری برای زندگی آینده. فهیمه: دختر خوب و چشم سبز و جذاب نیشابوری. پایه ی هر اردو و گردشی. شاگرد دوم فیزیکیا. مهربون، آروم و درسخون و کنفرانسشرکتکن. مهر به بعد هنوز خوابگاهه, هرچند می تونست زودتر از اینا دفاع کنه. و در نهایت ما سه کلونی ها –الهام، سمیرا، من- سه نفر با تمام فکرها و زندگی های متفاوت که کل این روزهای 2سال رو با هم گذروندیم، هم رشته ای بودیم و هم اتاق، دانشگاه با هم بودیم و خوابگاه رو هم در کنار هم گذروندیم که در نهایت به "سه کلونی" معروف شدیم. - الهام: بچه ی خوب مشهد، با آرامش خاص خودش. در تب و تاب کد نوشتن. پایه ی اصلی خوابگاه و شلوغ آرام. تنها و به دنبال خوابگاه ساختمون مرکزی رو طی می کنه. - سمیرا: ارومیه ای اصیل و عشق خرید. بچه ی شر و شیطون خوابگاه. ولش می کنی از خونه سر در میاره. خونه دار تمام عیار. از مهر هنوز ساکن خوابگاه. - و من(مریم): زنجانی، درروی خوابگاه. از مهر هم ساکن خانه. و به دنبال تدریس. دنیامون تا این دو سال خوابگاه و بچه ها بود و حالا که خوابگاه نیست، دنیامون هم داره تکه تکه میشه و خدا می دونه هرکی به چه حالی خواهد بود، اما هرچی که هست دعا می کنیم خیر باشه و پر از شادی و سلامتی. 






ادامه مطلب

من ار چه در نظر یار خاکسار شدم رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشیر میزند همه را کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
چه جای شکروشکایت زنقش نیک وبد است چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشید گفتهاند این بود که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
توانگرا دل درویش خود به دست آور که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
بدین رواق زبرجد نوشتهاند به زر که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
| Design By : Night Melody |


