چشم به راه...!ا

پروردگار نه براي خورشيد وماه بلکه براي دسته گلهايي که برايمان مي فرستد چشم انتظار پاسخ است. رابيندرانات تاگور

با نامش

برف که آمد خواستم به روال فروغ بنویسم یا به سبک مشیری. اما نه حس فروغ را داشتم نه آن عاشقانه ی مشیری. این من بودم که می خواستم بنویسم. منِ عاشق زمستان و برف. که به یاد خاطرات کودکی ، یک شب برفی سرد بنشینم پشت پنجره ی اتاقم و مدام زل بزنم به کورسوی چراغی در کوچه که اثبات کنم که هنوز برف می بارد، هنوز می بارد این برف، که بنشیند بر دل زمین و سفیدش کند از هرچه سیاهی است؛ که اثبات کنم هنوز سفیدی ای هست ، هرچند به اندازه ی یک تابش آفتاب که آبش کند این سفیدی خیره کننده را.


 برف که آمد نشسته ام پشت پنجره ی زمستان

گاه گاهی سرکی می کشم به حیاط.

می دوم به خیال ردپایی که می گذارم برجای

گوییا می دوی به دنبالم

سریعتر می دوم ، تو هم سریعتر می دوی

کمی که بگذرد، آفتاب که بیاید

برف می رود، ردپایم می رود، تو هم می روی

من همچنان می دوم،

آفتاب زمستانی با من که بد باشد

با تو که خوب است،

آخر من همچنان هستم و می دوم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 باقی عکس ها در ادامه ...



ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط Maryam انرژی () |

با نامش

ساعت 00:50 صبح روز شنبه، 25دی ماه 1390، روز اربعین حسینی... و من چقدر پرم از حس تازه بودن، نمی دونم چقدر این حس تو من زنده بمونه... اما بعد این مدت حس سردرگمی، بهترین و باآرامش ترین حسیه که می تونم داشته باشم و دوست دارم با ثبتش، اونو زنده نگه دارم.

انگار بعد از مدتها تازه متولد شدم، با حسی پر از زندگی تازه با فکرهای تازه. این حس وقتی میاد سراغت که بتونی تکلیفتو با خودت روشن کنی، اونوقته که تمام دنیا مطابق میل تو پیش می رن. بالاخره مثل اینکه بعد 40 روز، حسین بازم پررنگتر از قبل وجودش رو برام واضح تر کرد، برای منی که به واسطه ی این زندگی پر از رنگ و لعاب، گذاشته بودمش کنار.

امروز نه اول بهاره، نه روزهای بعد از دفاع، نه اول ماه، نه اول سال و نه تولدم؛ اما می تونم زندگیم رو از این روز شروع کنم. زندگی ای که با فکر خودم شروع بشه، با هدف خودم و با عقیده و مسلک خودم. و چقدر این زندگی می تونه دوست داشتنی باشه، و چقدر میتونی با غرور بهش افتخار کنی و حتی اگر جایی مشکلی پیش اومد، کم نیاری.

نرگس جوووون، مرسی که با وبلاگت ، وجود این حس رو تو من زنده تر کردی...

از هدای عزیزم هم تشکر ویژه.... قلب

 

 

نوشته شده در جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط Maryam انرژی () |

با نامش

 

این روزها، روزهای غریبیه... مثل مزه ی ملس، داره سخت و آسون می گذره... باید بگذره،

اما می دونم یه روز دلم واسه همینجاهاش تنگ می شه  :(

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ توسط Maryam انرژی () |

با نامش

 

مامان همیشه میگه:

 

" گاهی بهتره شرایط و فرصتی رو فراهم نکنی تا بخوای درددل کنی، وگرنه سنگ رو

سنگ بند نمیشه؛ خیلی وقتها سکوت بهترین و آرام بخش ترین چیزیه که تو دنیا پیدا

میشه، حتی اگه داری از درون کاملا خورد می شی"

 

حالا این جملشو خوب درک می کنم

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ توسط Maryam انرژی () |

با نامش

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند                چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر یار خاکسار شدم                 رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را            کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
چه جای شکروشکایت زنقش نیک وبد است     چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود            که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه                که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
توانگرا دل درویش خود به دست آور                که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زر                    که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ                    که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند

 

نتیجه تفال :

  1. خواجه در بیتهای چهارم و پنجم و هفتم به ترتیب فرماید :( چون بی تردید در دفتر زندگی نوشته و نشانی از تو نمی ماند از هرنقشی که بزیگر ایام بکند جای سپاسگزاری یا گله نمی باشد ) ( شادی مجلس جمشید را که تعریف کرده اند این است که می گوید باده بیاور که جم دردنیا نمیماند و خواهد رفت )( ای شمع وصال پروانه را مغتنم بشمار زیرا معامله وصل تو تادمیدن صبح بیش نمی باشد و زندگی تو پایان می یابد ) تو خود حدیث مفصل بخوان از این سه معنی
  2. ویژگیهای جنابعالی عبارتند از زحمت کش، مصمم، بی کلک، اصیل، فرشته خو، دوست داشتنی، شریف، منظم، درسخوان، اهل موسیقی و کتاب، قابل احترام، با سلیقه، شکیل، جسور، عجول، سخاوتمند، خوش بین، دقیق؛ او عاشق شماست به او محبت کن
  3. به جنابعالی مژده می دهم که دوران ناراحتی تان پایان یافته و همای کامیابی بربام خانه شما لانه کرده است و کلید پیروزی و کامیابی دردستان شماست قدری تلاش، اراده، سرعت عمل و توکل برخدا میخواهد که کاملاً موفق شوید. برای اجرای کامل آن به یکی از مشاهد متبرکه برو ونذر خود را ادا کن و یک شب باخدای خود خلوت کن و سوره مبارکه الدهر را با معنی و حضور قلب بخوان که گشایش است
  4. مسافرت خوبست. حال مسافر و اوضاع او کاملاً بر وفق مراد است و به زودی از او خبر خوبی دریافت می کنید زیرا جدیداً موفق شده است. ازدواج مقدماتش فراهم می شود. طلاق صورت نمی گیرد. خیر و خوبی در انتظارتان می باشد. به پدر و مادر نیکی کنید. در انتظار محبت شما میباشند. بیمار شما که مدتها ناراحت است به مدت یک ماه دیگر بهبود می یابد. پس اولاً مرا دعا کنید ثانیاً مطالعه این کتاب را به همه. این دردسر و ناراحتی به زودی با خوشی و خرمی رهایی پیدا می کنید به شرط آنکه از اراده قوی برخوردار باشید و از نیروی ایمان بهره گرفته باشید .

 

نوشته شده در جمعه ٢ دی ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط Maryam انرژی () |

با نامش

وقتی بعد از سه سال برمی گردم و تمام خاطرات نوشته شده رو کاغذ رو می خونم، تازه می فهمم چه گذشته بر سرم. چی بودم و چی شدم

انگار یکی دیگه بوده که اینا رو نوشته و چنین روزهایی رو داشته. یادش بخیر

باورم نمیشه این من بودم که اینطور فکر می کردم، اینطور حرف می زدم، این کارها رو می کردم. واقعا باورم نمیشه

فکر نمی کردم یک روز بتونم به همین راحتی روی هرچیزی که برام مهم بود، پا بذارم و خیلی راحت از روشون رد شم بدون اینکه ذره ای اذیت شم

هنوز هم ندونستم علتش رو ، بعید می دونم با معرفت و بصیرت الان هم دیگه بهش برسم.

تف به این زندگی، تف.. که چقدر راحت آدمها رو به خودش و مرامش عادت می ده بدون اینکه حس بکنی داری تغییر می کنی، مثل اون قورباغه ای که آروم آروم تو آب روی اجاق می پزه، بدون اینکه بفهمه داره پخته میشه.

فکر می کنم بشه برگشت و همه چیو روبراه کرد، اما دیگه با کدوم اراده؟ با کدوم توان؟ با کدوم همت؟ اونم منی که خیلی خوب پخته شدم.

کاش دنیا به آدم مهلت می داد، کاش لحظه ای می ایستاد تا خودمو پیدا می کردم.... بعد 2 سال اولین باریه که دوباره دلم شکسته، اینو می شه از نوشتم خوب فهمید، نوشته ای که بدون هیچ فکری، خیلی راحت رو کاغذ می یاد.

شاید دل شکسته هم نعمتیه که به هرکس نمی دن...

دوست دارم بارها نوشته های اون سالها رو بخونم و با اینکه هربار اذیتم می کنه ، اما خیلی خوب تکونم میدن، شاید بانی بشن و من سست اراده رو به خودم بیارن. انشاالله...

----

پ.ن: هنوز هم یادش بهم خلوص و آرامش میده

 

نوشته شده در جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ توسط Maryam انرژی () |

 با نامش

 بالاخره این دو سال ارشد هم یه جورایی تموم شد. هرچند این دوسال به اندازه ی چهار سال لیسانس خیلی وابسته نشدم و اکثر روزهام رو تو خونه گذروندم، اما خب، هرچی باشه حتی اگه دل آدم هم از سنگ باشه، اما وقت جدایی از دوستایی که بیشتر اوقات زندگی رو، تو بدی و خوبی باهاشون گذروندی، به این زمان که میرسی، میشکنی و دلگیر می شی...

و انگار دنیا برات قسمت میشه، و هر تکه اش با قسمت خودش می ره یه گوشه ی این دنیا و خدا می دونه قسمت هرکی چی می تونه باشه.

سیمین: بعد از رقیه، یه جورایی مسئول خوابگاه حساب می شد، دانشجوی عمران، اهل مشهد، و متاهل یک هفته ای، دیگه بچه ها رو از مهر همراهی نمی کنه و گویا ساکن شاهرود میشه.

پریسا: شاگرد اول دانشگاه و خوابگاه، دانشجوی دقیق و حساس مهندسی پزشکی، دانشجوی دکتر جعفری و یکه تاز درس و تحصیل، این چند روز به دنبال خوابگاه برای مهر و نگران جواب نگرفتن کد!  هنوز داره تنها این راهها رو طی می کنه.

دکتر فاطمه: دختر جدی و در عین حال شوخ خوابگاه، وارد سال چهارم دکترای ریاضی می شه. و به همین خاطر هنوز ساکن خوابگاه قیطریه است، هرچند تو اعتصابات خوابگاه تابستونی ، بچه های ارشد رو خیلی همراهی کرده بود.

شادی: 66ای ، شاد، عمرانی و مشهدی. همسایه ی دست راستی ما. تو ماجرای اعتصابات مسئولیت آب رو برعهده داشت، گویا گرایش ارشدش هم "آب"ه. گویا آذر قصد دفاع داره، و  دنبال خوابگاه مهره.

زینب: بچه ی دم دفاع ، ارشد ریاضی. طی اعتصابات و تو سکونت سه روزه ی خوابگاه خودگردان به آشنایی رسیدیم. کسی که برای خوابگاه تابستون زحمت زیادی کشید. با اینکه دفاع می کنه و دیگه خوابگاه نمی گیره، اما همچنان ساکن تهران. و در نهایت هم در تب و تاب نتیجه گیری برای زندگی آینده.

فهیمه: دختر خوب و چشم سبز و جذاب نیشابوری. پایه ی هر اردو و گردشی. شاگرد دوم فیزیکیا. مهربون، آروم و درسخون و کنفرانس­شرکت­کن. مهر به بعد هنوز خوابگاهه, هرچند می تونست زودتر از اینا دفاع کنه.

و در نهایت ما سه کلونی ها –الهام، سمیرا، من- سه نفر با تمام فکرها و زندگی های متفاوت که کل این روزهای 2سال رو با هم گذروندیم، هم رشته ای بودیم و هم اتاق، دانشگاه با هم بودیم و خوابگاه رو هم در کنار هم گذروندیم که در نهایت به "سه کلونی" معروف شدیم.

-          الهام: بچه ی خوب مشهد، با آرامش خاص خودش. در تب و تاب کد نوشتن. پایه ی اصلی خوابگاه و شلوغ آرام. تنها و به دنبال خوابگاه ساختمون مرکزی رو طی می کنه.

-          سمیرا: ارومیه ای اصیل و عشق خرید. بچه ی شر و شیطون خوابگاه. ولش می کنی از خونه سر در میاره. خونه دار تمام عیار. از مهر هنوز ساکن خوابگاه.

-          و من(مریم): زنجانی، درروی خوابگاه. از مهر هم ساکن خانه. و به دنبال تدریس.

 

دنیامون تا این دو سال خوابگاه و بچه ها بود و حالا که خوابگاه نیست، دنیامون هم داره تکه تکه میشه و خدا می دونه هرکی به چه حالی خواهد بود، اما هرچی که هست دعا می کنیم خیر باشه و پر از شادی و سلامتی.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط Maryam انرژی () |

با نامش

کم کم یاد خواهی گرفت تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را؛

اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند.

کم کم یاد میگیری که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری، باید باغِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی

که محکم باشی پای هر خداحافظی

یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی، خیلی

خورخه لوییس بورخس

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ توسط Maryam انرژی () |

 . . .

نه! دیگه نمی تونم! دیگه نمی تونم بنویسم...

پ.ن: هیچ اصراری به نوشتن نیست، خودت را آزار مده، ننویس! آن وقت ها که می نوشتی و هیچ خوانده نشدی، چه شد؟ ننویس، اینبار شاید بیشتر بخوانندت!!!

پ.ن: نمی توانم بنویسم، اما "التماس دعا" که می توانم بکنم... دستی به آسمان بلند کردید و نگاهتان ابری شد، یادی از این "نانوشته" هم بکنید

طاعاتتان مقبول درگاه حق

 

نوشته شده در جمعه ٢۱ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط Maryam انرژی () |

با نامش

بعد از کلی ننوشتن و جستجو برای یافتن دلیل این "ننوشتن" - که هرچند علت یافت نشد!- خواستم طلسم رو بشکنم

چند روزی هست دارم کتاب "بلوغ" اوشو رو می خونم ، برام خیلی جالبه، دیدم رو به دنیا و آدمهاش عوض کرده...

دیروز در پی پیدا کردن یک عینک فروشی ، جمله ی زیبایی از یکی از دنیادیده های تهران شنیدم و اینکه " جوینده یابنده است، دخترم؛"

یادمه یکی چند روز پیش بهم می گفت: این دنیا پر از تجربه است، به شرط اینکه چشاتو باز کنی... راست می گفت ... یک روز بیرون رفتنم و به اجبار تمام تهران رو زیرپا گذاشتن واسه کارهام، کلی دنیا رو برام زیرو رو کرد، کلی تجربه، کلی آگاهی و شاید کلی جویندگی و در نهایت کلی یابندگی....لبخند

 

نوشته شده در یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط Maryam انرژی () |

   با نامش

 کنسرت موسی و شبان - همای

نه از افسانه می ترسم نه از شیطان

نه از آتش ، نه از حرمان

نه از پیمانه می خوردن

نه از کفر و نه از ایمان

نه از فردا، نه از مردن

نه از پیمانه می خوردن

 

خدا را می شناسم از شما بهتر، شما را از خدا بهتر

خدا از هرچه پنداری جدا باشد

خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد

نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد

نه او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ای وحشت نما باشد

 

هراس از وی ندارم من، هراس از وی ندارم من

خدایا بیم آن دارم ، خدایا بیم آن دارم

نه جنگی با کسی دارم نه کس با من

 

هراسی را از این اندیشه ها از وی ندارم من

مبادا رهگذاری را بیازارم

بگو موسی ، بگو موسی ، پریشانتر تویی یا من؟

 

نه از افسانه می ترسم نه از شیطان

نه از آتش ، نه از حرمان

نه از پیمانه می خوردن

نه از کفر و نه از ایمان

نه از فردا، نه از مردن

نه از پیمانه می خوردن

 

خدا را می شناسم از شما بهتر، شما را از خدا بهتر

خدا را..........

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ توسط Maryam انرژی () |

با نامش

 وقتی تمام تلاشت را می کنی که چشمت به چشمش نیفتد، سلامش نکنی، کلمه ای حرف نزنی... آخرش دنیاست که مجبورت می کند جایی کنارش بشینی و بخندی و سلامش کنی که ...

قاری الرحمن می خواند:

فَبِأَیِّ آلَاء رَبِّکُمَا تُکَذِّبَانِ ﴿ 25 ﴾     پس کدام یک از نعمتهاى پروردگارتان را منکرید؟

کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ ﴿ 26 ﴾     هر چه بر[ زمین ]است فانى شونده است.

آوایش تن را می لرزاند؛ 

دنیا که اینجا می رسد، همه کنار هم می ایستند، همه ی آنهایی که چه می خواستی سلامشان کنی، چه نمی خواستی... اینجاست که سلامشان می کنی، سلامت می کنند، چشم در چشم هم نگاه می کنید. اینجاست که دنیا کوچک می شود، با تمام بزرگیش... اما چرا اینقدر دیر؟؟؟ روزهای خوبی که می شد همدیگر را دید، احوال پرسی کرد، خندید، خوشحال بود، حالا باید همنوا با صدای الرحمن، بر مزار آشنا، در کنار هم ایستاد؟؟؟ این همه دلخوری، این همه رنجش خاطر از یکدیگر به چه ارزشی؟؟؟ واقعا به چه ارزشی؟

 ----

پ.ن 1 : روز ششم عید، عمه بزرگ را از دست دادیم، خدا روحش را شاد کند.

پ.ن 2 : به قول مادر: همه می رویم، اما کاری کنیم که چیزی که از ما برجا می ماند، سخن نیک باشد.

پ.ن 3 : به اصرار دوستان، با آمدن بهار، قالب وبلاگ نیز عوض شد.

 

نوشته شده در دوشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ توسط Maryam انرژی () |

با نامش

چون صباح نو بیاید، روزی نو است و نورافشان؛ آفتاب بتابد و چهره خندان نماید... حالیا سال نوین شده است، نه یک روز، بل روزهایش نو شده اند، آفتابش جلوه دار شده است، بی هیچ کم و کاستی بر من و تو می تابد و انعکاسش چهره هامان را خندان می کند. دلها تندتر از گذشته می تپد و در هیاهوی رسیدن سال نو با تمام زنگارها می جنگد.

 

 

در این تجلی خداوندی، در این حوّل حالنا، در این تغّیر طبیعت 

زیستنی شادمانه، خردمندانه، امیدوارانه، عارفانه 

و حالی احسن  

در سایه توجهات ایزد پروردگار برایتان آرزومندم  

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط Maryam انرژی () |

با نامش

«یا ضامن آهو»

هروقت گمم کردید، تو این صحن دنبالم بگردید...

-------

بعد از 3 سال... باورم بشه؟؟؟

از طرف همتون نائب الزیاره هستم، البته ببخشید اگر نائب خوبی نباشم

از همه دوستان هم ممنون که این مدت با اینکه وبلاگ - به دلایلی- آپدیت نمی شد، ولی همیشه پیگیرش بودن و چه مستقیم و چه غیر مستقیم خواستار ادامش بودن،از اظهار لطف همتون ممنونم

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط Maryam انرژی () |

Design By : Night Melody